عقربه ی یخی
ادبی - اجتماعی
باز غریبانه کلک
خورده ام باز کمی سم و کپک
خورده ام وای که آتش شده ام پا
به سر از تو چه پنهان که
درک خورده ام دست به زخمم
نگذارید...آخ! بند به بندم متلک
خورده ام برگ به برگم همه با
باد رفت باغ پریشان شتک خورده
ام هر غزلم را اثر سنگ
هست آینه ی گیج ترک خورده
ام آه که از قلدر چشم
شما دیر زمانی ست کتک
خورده ام چشم تو با زخم دلم تا
نکرد من که از آن سفره نمک
خورده ام ! سلاااااااااام برادرعزیز بهتر از جان ، جانی چندروز پیش و عزیز دل امروز تا یک ماه آینده ! درسالن انتظار شهرداری کوهدشت نشسته ام ودر فکرهای از هردری این روزها فرو رفته ام که ناگهان بار یک تریلی سلااااممممم روی سرم خالی می شود و چنان ازجا بلند می شوم که نزدیک است از سقف بیرون بزنم . چندنفربا آغوش های آماده به طرفم خیزبرمی دارند :حاجی باز هم به پشتوانه ی شما واسه شورا اسم نوشته...گیره ی بازوی حاجی چنان گردنم را چفت می کند که رضا زاده وزنه ی سیصدکیلویی را و هنوز بعداز چند روز مهره های هفت و هشت گردنم که فکرمی کنم برای همیشه هشت و هفت شده اند ، تیرمی کشند.خودم را با تکانی و لبخندی ساختگی مثل برخی ژست های...عقب می کشم ومی خواهم با شاه کلید چشم حاجی ای صمیمانه ، قفلِ بازِ دستِ احتمالیِ دیگری را ببندم که درچنگال سلام و علیک شیر دیگری گرفتار می آیم که میخ صدای حاجی حاجی اش تندتند در گوشم فرومی رود و از کاسه ی سرم بیرون می زند. یک ساعت گذشته است اما هنوز ورود و خروج بی سبب کارکنان شهرداری به دفتر شهردار تمام نشده است که می روند و چنددقیقه بدون کلام دراتاق می مانند و بیرون می آیند تا خود را برای باز آمدنی دوباره آماده کنند. هفت نفر از درورودی اتاق شهردار وارد می شود و هشت نفر صادر می شود و دوساعت دیگر گذشته است و من موفق نمی شوم باچند سوال کلیشه ای با آقای شهردار خبرم را تهیه کنم. هنوز از حیاط شهرداری بیرون نرفته ام که دستی از پشت چشم هایم را سفت می بندد . من کی ام ؟ تانگی ولت نمی کنم .ههههههههه ! بالاخره پس از چنددقیقه بازجویی صمیمانه ،چشم های فرورفته ام از حبس آزادمی شوند .سرم را برمی گردانم که هیکلی غریبه چون ژان وال ژان مقابلم قهقهه می زند: سلااام استاد! خودت که می دونم لطف داری ، به فامیلات سفارش کنی واسه رای... از درِشهرداری بیرون می زنم .از یک طرف دردگردن آزارم می دهد از طرفی توپ پلاستیکی چشم هایی که هنوز جا نیامده ند و خیابان سیاه را نمی توانم عبور کنم.دست هایم را دراز می کنم تاعرض خیابان را بگذرم که جییییغ ماشینی مقابل پایم سکوت می کند و هشت نفر ازآن بیرون می ریزند.از ترس گناه احتمالی و کتکی جانانه، پاهای فرارم را آماده می کنم که دست درازی که هنوز صاحبش کامل از ماشین بیرون نیامده ، درشانه ام چنگ می زند. دیگر فاتحه ام خوانده است .سر دلهره ام را برمی گردانم که کت و شلواری گشاد،تنگ، درآغوشم می کشد:سلاااام آقا! امسال هم مزاحمت هستیم ...کجا تشریف می بری؟ راه نداره باید برسونمت.. آن سمت خیابان و تهیه ی گزارشی از فرمانداری را بی خیال می شوم و راه راستم را کج می کنم .نرسیده به میدان ، به کوچه ی چپ می زنم که هنوزپیچ را نبریده سرم به پیشانی زمختی برخورد می کند.دست عذرخواهی برسینه می گذارم . اما دست راست طرف که تخم مرغ پیشانی اش بالا آمده به طرفم سیخ می شود و دست چپش تند درجیب فرو رفته و همراه کارد ، ببخشید، کارت کوچکی به طرفم برمی گردد: مردحسابی نیستی ! احوالی نمی پرسی ! باز خیابان را بی خیال می شوم و درد سر و گردن و چشمم را از کوچه پس کوچه ی شهر به نزدیک خانه می رسانم.کلید در را آماده می کنم که چندنفر کنار درخانه سلام و علیک شان گُرگرفته است. چندنفر که بی شک چند شب دیگر باهم به اءتلاف خواهند نشست..حالا دل شیر می خواهد تا از این بیشه گذشت.یک لحظه دل به دریا می زنم اما باز فکر گرفتار آمدن در دست های سلام و علیک این همه کت و شلوار پاهایم را برمی گرداند... شماجای من باشید با این همه درد کدام راه را انتخاب می کنید؟ بازگشتن به خیابان های شهر، ریسک ردشدن از کنار چندنفر کاندیدا که راه را قرق کرده اند و تا یک ماه دیگر سرسلام و علیک و دست درگردن انداختن شان می خارد، ماندن کنار دیوار انتظار زیر بارانی که حالا به شدت تند شده است ، بالارفتن از دیوارچند همسایه پایین تر...یا... ******** کسی با پلاستیک سیاه بزرگی در سر که از مغازه ی همسایه تهیه کرده وجای چشم ها و دهانش را سوراخ کرده است با لرز از کنار چند نفر می گذرد و کلید را آرام در قفل درمی چرخاند وبه سرعت خودش را درآغوش حیاط می اندازد. حشمتاله آزادبخت: هنوز گره این قصهی تلخ گلوی آرامشم را سفت چسبیده است که مردی! دختری سه ساله و زنی را در خواب خفه کرد و تازه فردای آن شب متوجه شد چه جنایتی را ناخواسته مرتکب شده است، وقتی به یادآورد صاحب ناخنهای کوچکی که نتوانستند حلقهی دستهای او را عقب برانند دخترش بود نه گرگ هاری که به خانهاش حمله کرده بود و زنی را که مجالش نداد تا چشمهایش را از خواب بردارد و هوار تقلایی سردهد، همسر وفادارش بود نه ماده گرگی که قصد دریدن دخترش را داشت… یک عمر وجود احتمالی با من یک خنده ی زورکی و یک حلقه طناب در جمجمه ی جنابعالی با من ***** چندی ست هوای خانه ام دلگیراست هرروز برای خنده هایم دیراست بدجور هوای پرکشیدن دارم اما همه جای آسمان زنجیراست *** چندی ست که دلتنگ نگاهت هستم پابند قرار چشم ماهت هستم هرچند من از آمدنت مایوسم بدجور ولی چشم به راهت هستم لرستان در نخستین جشنواره ملی
صدای عشایرایران غوغاکرد(گزارشی از جشنواره) اولین روز جشنواره ست.
نمایندگانی ازسی و یک استان کشور احشام خود را در میدان ونک جمع کرده اند تا با
حرکتی نمادین از کوچ و زندگی عشایری , زنگ آغاز جشنواره را به صدا در بیاورند.هر
استان جداگانه و به نوبت گله ها و احشام خود را می راند تا مسیر یک کیلومتری تا
پارک " وی " را با صدای گوسفندان و زنگوله ی کوچ همراه کنند. شاید سال
ها پیش که نه از ویترین ها خبری بود و نه از ساختمان های سربه هوا اینجا دره ی
سبزی بوده و هروز پیش از طلوع آفتاب , صدای بیدارشدن ایل در آن می پیچیده و ... حرکت نمادین کوچ برای پایتخت
نشین ها بسیار جذاب و خوشایند است و امروز روزی ست جدای از دویدن های کاری و
روزهای تکراری شهرنشینی و شاید این روز سال ها در ذهن عابرانش بماند. برخی از
تماشاچیان که چشم های اشتیاق را به حرکت نمادین کوچ ایلات زوم کرده اند ,می گویند:
دیدن این تصویر ما را به فضای ساده و صمیمی و بی رنگ و ریای ایل می برد. بعضی به
حال زندگی ایلی غبطه می خورند و می گویند اگر زندگی شهری اجازه می داد دوست داشتیم
به جای ماشین و دود مسموم خیابان ها هرروز با این صحنه ها روبه رو می شدیم.
نوجوانی درحالی که دستش را در گردن بزی انداخته است می گوید: اگر این ها نبودند
زندگی شهری هم بی معنی بود و ما نمی توانستیم لبنیات خود را تامین کنیم.زنی گوشه ی
چادرش را به خیسی چشمش می مالد : چهل سال پیش به تهران آمده ام اما کودکی ام را با
این چیزها گذرانده ام... آن چه برجذابیت این حرکت
نمادین می افزاید , دسته ی ساز و دهل لرستان
است که پیشاپیش آن می نوازند و پیش می روند و نواهای فراموش شده ی فرهنگ
سور و سوگ این سرزمین را در گوش پایتخت می نوازند و عده ای دستمال های " چوپی
" را در هوا می رقصانند. در انتهای مسیر معین کوچ , سیاه چادرهایی برپاشده
است تا جای استراحت کوچ نشینان باشد و دیگ های آش رشته ومشک های آویخته ی دوغی که آماده اند لب های از
راه رسیدگان را رمقی تازه ببخشند.حرکت نمادین کوچ عشایر در سیزدهم بهمن 91در واقع
زنگ آغاز جشنواره ای بود که نواخته شد تا سی ویک قوم از ایران بتوانند داشته های
فرهنگی و شیوه ها ی زندگی خود را عرضه کنند. زندگی و فرهنگ هایی که سال هاست زیر
غبار فراموشی گم شده اند و بالاخره سازمان میراث فرهنگی آستین همت بالا زده و پشت
ویترین پایتخت آورد تا معرفی شوند. دکتر ملک زاده رییس سازمان میراث فرهنگی و
گردشگری با ابراز خرسندی از برگزاری این حرکت , می گوید: فرهنگ گم شده ی کوچ و
عشایر باید به همه نشان داده شود و از طریق این جشنواره هاست که می توان به زیبایی
های این فرهنگ غنی و ارزشمند پرداخت. روز دوم جشنواره ست و تمام
مدیران کل میراث فرهنگی و گردشگری و بسیاری از مسوولان کشوری و استانی آمده اند تا
با گشودن غرفه ها در محل نمایشگاه بین المللی تهران, نخستین جشنواره ی ملی صدای
عشایر رسما آغاز شود.غرفه ها گشوده می شود. به برخی سالن ها سری می زنم تا با شیوه
ی چینش و عرضه محصولات و صنایع دستی شان آشنا شوم.آن چه جالب توجه است اشتراک تمام
قبایل ایران از نظر ابزار زندگی و محصولات تولیدی ست با تفاوت هایی جزءی از نظر
رنگ و طرز بافت که شرایط اقلیمی در آن بی تاثیر نبوده است. وباز نقطه ی اشتراکی که
در وسایل حیاتی زندگی قبایل دیده می شود این که همه بنابرضرورت زندگی دام پروری از
مو و چرم و پشم احشام خود بالاترین استفاده ها را برده اند. از مقابل هرسالن که می
گذری حس می کنی به نقطه ای دور از کشور سفرکرده ای . آذری ها چنگ های عاشق را
برچگورها فرود می آورند و آواز عاشقانه سرمی دهند. بلوچ ها با تن پوش سیاه و سفید
شان می چرخند و سماع می کنند و بختیاری ها با نوای سرنا چرخ می خورند و چوب های
بازی را بر هم می کوبند و کردها که با لباس های یک رنگ و شال پهنِ کمرشان ,دست های
سماع را به هم گره زده اند و.... اما دوربین گزارش را زوم می
کنم و به غرفه ی لرستان می روم . جایی که پر از زیبایی های فرهنگی ست. غرفه ی
لرستان که به همت شرکت توسعه اندیشان چالاک " تاچ "و حسین باقری ,
مدیرعامل این شرکت و کارکنان تلاش گرش برپاشده است پرباز دید ترین غرفه ست. باوجود
عدم پوشش رسانه ای این جشنواره و ضعف تبلیغات از جانب مسوولان , اما باز این غرفه
ی لرستان است که هروز پراز بازدید کننده هایی ست که برخی از آن ها روزی چند
باربرای دیدن برنامه های متنوعش کیلومترها ترافیک سنگین بزرگراه ها را برخود تحمیل
می کنند.فکر می کنم از برگ های برنده ی غرفه ی لرستان, برنامه ریزی های هرروزه ای
ست ازعوامل اجرایی اش که هروز صبح در شرکت تاچ ضمن جلسه ای چندساعته ریخته می شود
. اینجا سالن شماره ی 27
نمایشگاه است جایی که تصویری از کوه های پراز بلوط ودشت های پراز شقایق های سربه
زیری از امین آزادبخت بر سینه ی دیوار ورودی اش نصب شده است و گاه به گاهِ
سرنانوازی و پایکوبی گروه سماع با شال و ستره های زیبا و کلاه های نمدی که درواقع
تابلوی گویای غرفه ی لرستان است.قسمت سمت چپ سالن را پنج تخته سیاه چادرتشکیل داده
اند که شانه به شانه ی هم تا انتهای سالن را ایستاده اند. سیاه چادرها با فضا و
ظاهری کاملا بومی برپاشده اند به طوری که به محض ورود به سالن و چرخیدن سر به سمت
چپ آن با فضایی کاملا عشیره ای روبه رو می شوی . مقابل هر سیاه چادر " مشک
مالار" ی برپاست و گاوآهنی چوبی که نگاه را به سال های دور کشاورزی سنتی پرت
می کند. پس از گذشتن از رسن های میخ شده به زمین که انگار چنگ هایی محکم سیاه چادر
را همیشه از غارت تندبادها حفظ کرده اند , به اجاقی گِلی برمی خوری که به محض ورود
پیش پایت شعله می کشد تا چای خوش طعم خانه را همیشه گرم نگاه دارد. سمت راست
" دس هَرّ " یا آسیابی کوچک دستی ساکت نشسته است و گویی چشم به راه
دستان گرمی ست تا پس از سال ها خاموشی با ریختن چند کاسه گندم در سوراخ کنار دسته
اش و چرخاندنی کوتاه, آرد امروز خانه را پس دهد .در وسط سیاه چادر " هَلورکی
" یا گهواره ای معلق است تا یادآورشب نخوابی ها ولالایی های پاک مادران
مهربانی ایل باشد . نغمه هایی که سال هاست با باد فراموشی از سرزمین سبززبان
مادران شهرنشین رفته اند .قسمت بالای سیاه چادر را چندبالش بزرگ پرکرده اند که
گویا منتظر رسیدن مهمانی, دوبه دو روی هم چیده شده اند. مطبخ سیاه چادر چنان اتاقی
جدا سمت راست آن قرار دارد که جای وسایل پخت و پز و نشستن زن هاست.... چیدمان فضای کلی غرفه ی
لرستان را محمد حسین آزادبخت برعهده داشته و دیدن این چیدمان خبراز سال ها تحقیق و
کار در زمینه ی زندگی بومی دارد. از سیاه چادر اول که می گذری
سیاه چادر دوم برای فروش محصولات لبنی از جمله روغن حیوانی در نظرگرفته شده و سومی
و چهارمی و پنجمی هم برای فروش و نمایش محصولات عشایری و پخت نان ساجی و ترخینه و
... آن چه غرفه ی لرستان را از
دیگر غرفه ها ممتاز کرده فضای امروزی روبه روی سیاه چادر هاست که درست نقطه ی
مقابل فضای بومی آن قرار گرفته و به نوعی پارادوکسی زیبا را خلق کرده است. تنها
سالن لرستان است که ایستگاه رادیویی و نمایشگاه عکس و غرفه ی کودک و سن نمایش و
اجرای موسیقی دارد . اسد آزادبخت در لباس خبرنگار ایستگاه رادیویی به همراه یک
تصویربرداربا بازدید کننده ها به گفت و گو می ایستد .غرفه ی کودک لرستان با
برگزاری بازی های کودکانه ی بومی و روایت متل ها و افسانه های شب های دورودراز
مادربزرگ ها ی ایل توسط مریم شفیع زاده و داریوش جعفری بازدید کنندگان بی شماری به
خود مشغول کرده ست.بازی های کودکانه ی لرستان آن قدر برای تماشاچیان جذابند که
بزرگ ترها هم وارد صحنه شده و باکودکان همراه می شوند.از دیگر به یاد ماندنی های
این ایستگاه قصه ی روباه دم بریده است که روایتش انگشت سکوت را دردهان بچه ها و
والدینشان فروکرده است. ایستگاه کودک را می گذری و به انتهای سالن می رسی جایی که
چهارصد صندلی کنار هم مقابل سن بزرگی چیده شده اند تا جایگاه نشستن مشتاقان موسیقی لرستان باشد.هرشب
یک گروه موسیقی از لرستان با خواننده ای تازه روی سن می آید تا قطعاتی از موسیقی
اصیل و دوست داشتنی لری و لکی را برای تماشاچیان مشتاق اجرا کنند. در خلال برنامه
های موسیقی گروهی باز روی سن ظاهر شده و با نواختن سرنا و دهل و چوپی, رقص لرستانی
ها را به نمایش می گذارند.مجری توضیح می دهد که هریک از حرکات چوپی نمادی ست از
زندگی عشایری و حرکات دست و پا در این نوع رقص , بی جهت نیستند و کاملا طراحی شده
است. علاوه برقسمت ها و برنامه های متنوع لرستان در
جشنواره ی ملی صدای عشایر , این اجراهای پی درپی موسیقی توسط گروه زاگرس به
سرپرستی امین عباسی و خوانندگان نامی لرستان است که غرفه ی این استان را متفاوت
نشان داده است.هروقت خواننده ای از لرستان می خواند و جمعیت , دست های اشتیاق را
برهم می زند .مجری گری سیمین آزادی و مریم شفیع زاده هم اجرای برنامه های موسیقی
را پررونق تر کرده است. هنگام اجرای موسیقی , سالن آنقدر شلوغ می شود که به راستی
جایی برای سوزن انداختن نمی ماند. عصرروزسوم جشنواره ست که
جمعیت به سمت درورودی سالن هجوم می آورند. یک عروس و داماد با پوشش سنتی لرستانی
ودر میان کِل و شادی و پای کوبی زنان و مردان ستره پوش به سالن وارد می شوند .زنی اسپند بر آتش می
اندازد و پیش می رود. مردی با تفنگ برنویش می رقصد و جلوی جمعیت پیش می آید . عروس
و داماد به سختی از میان هلهله ی شادی جمعیت می گذرند و خود را به " چیت جا
" یی می رسانند که قبلا گوشه ی سن اجرای نمایش و موسیقی برپاشده است. زن ها
می خندند و ترانه ی " سیت بیارم " را کنار تازه عروس دست می زنند. کسی
با مجمعی پراز دستمال های گره خورده ی نقل و نبات بین جمعیت می گردد و دهانی در
سرنای شادی می دمد و چوپی شروع می شود. سجاد همتی , مسوول اجرایی
جشنواره ی صدای عشایرلرستان می گوید : قرار است هرروز مراسم یک عروسی در این مکان
برگزارشود. همتی توضیح می دهد که عروسی ها واقعی ست و زوج های جوانی هستند که از
لرستان دعوت شده اند. بی انصافی نیست اگر بنویسم
مسوولان غرفه ی لرستان خوب کار کرده اند . گاهی به دیگر غرفه ها سری می زنم و جز
فروش محصولات بومی خود چیز دیگری برای عرضه نیاورده اند اما این لرستان است که
علاوه بر عرضه ی محصولات و ابزار زندگی , فرهنگ های دست نخورده ی گم شده اش را به
پایتخت آورده است تا روی دست سالن 27 به دیگر اقوام نشان دهد. هرچند فرهنگ چند
هزار ساله ی لرستان را نمی توان در چند روز تعریف کرد اما به پا کردن این لنگه
گیوه ی فرهنگی در بیابان دنیای شلوغ و سردرگم امروز نعمتی ست بس ارزشمند.هنگام
سرکشی به بعضی غرفه ها بچه های سیاه چرده ای را می بینم که با صدای طبل می رقصند و
از حلقه ی تماشاچیان پول می گرفتند. در یکی از غرفه ها هم به پیرزنی برمی خورم که
در بلندگویی دستی آواز می خواند تا جیب عابران را متوجه خود سازد . باخود فکر می
کنم یک لرستانی با پشتوانه ای چندهزارساله
ی تاریخی و فرهنگی اش هیچ گاه حاضر نیست تن رقصش را برای پول مقابل دیگران بلرزاند
و یا... بسیاری از شخصیت های هنری و
سیاسی کشور به دیدن غرفه ی لرستان می آیند وابراز خرسندی می کنند. محسن رضایی یک
چایی را مهمان سیاه چادرلرستان بود و نجات جوان های امروز از چنگ تهاجم فرهنگ
بیگانه را پرداختن به فرهنگ های اصیل بومی عنوان کرد. سعید شهروز خواننده ی پاپ
گفت : همیشه به لربودنم می بالم و... اما شب پنجم جشنواره برای
لرستان به یاد ماندنی خواهد بود. خبرگزاری ها و سایت ها و نشریات مختلف از این شب
به عنوان شب فرهنگی لرستان نام برده اند. با راهنمایی بروشورها و تراکت هایی که
برسینه ی دیوارها ی نمایشگاه نصب شده است گام ها را به سمت سالن شماره ی یک تندتر
برمی دارم.جایی که قراراست همه مهمان برنامه های متنوع لرستانی ها باشند.شانه هایم
را به زحمت از جمعیت بیرون در عبور می دهم و سرم را داخل سالن می رسانم.نقاشی های
چندین هزارساله ی سینه ی صخره ها, اشیای تاریخی , بناها و پل های باستانی و کوه ها
و آبشارها و...لرستان به همراه هوره های استاد رحمان پور روی پرده نمایش داده می
شوند .پخش تصاویر به قدری جذاب است که تنها سکوت از ازدحام سالن به گوش می رسد.
خیلی از مسوولان لرستانی هم بین جمعیت دیده می شوند. مجری از کسی می گوید که نوای
کمانچه ی لرستان را به جهان معرفی کرده است و استاد علی اکبرشکارچی برای چند لحظه
روی سن می رود.قسم قربانی , مدیرکل میراث فرهنگی لرستان , سیاهه ای از داشته های
تاریخی لرستان را برای مخاطبانش می خواند. نماینده ی مردم کوهدشت در مجلس شورای
اسلامی نیز از پله ها بالا می آید تا از لرستان و ارزش های فرهنگی اش بگوید وپس از
وی سیروس ابراهیمی تریبون را دراختیار گرفته و سرزمین لرستان را خاستگاه تمدن
اولیه ی بشر عنوان می کند و می گوید لرستان را باید جایگاه اولیه ی بشر خواند و
شاهد این ادعا نقاشی های پیش از تاریخ میرملاس است و... برنامه ها یکی پس از دیگری
تمام می شوند تا فرج علی پور روی سن برود و قطعاتی از موسیقی لرستان را بخواند. جشنوره ی ملی صدای عشایر
همچنان ادامه می یابد تا خود را به شب
اختتامیه برساند . دراین شب است که نمایندگانی از اقوام مختلف در طبقه ی سوم سالن
خلیج فارس جمع شده اند تا با اجرای برنامه هایی, نخستین جشنواره ی ملی صدای عشایر
را به پایان ببرندو در این شب است که باز هنرمندان لرستانی جوایز بسیاری را به خود
اختصاص می دهند تا لرستان به عنوان غرفه ی برتر جشنواره معرفی شود. شب آخر جشنواره است و هریک
از اقوام باید کوله بار فرهنگی اش را بر دوش بگذارد و پس از یک هفته خستگی فرهنگی
به دیار خود باز گردد. به سالن لرستان می آیم عده ای در حال جمع کردن وسایل و باز
کردن رسن ها از پهلوی سیاه چادرهاهستند. یک بار دیگر باید کوچ را به نمایش گذاشت
اما این بار با " مال بار " یعنی بار کردن خانه ی عشایری . چیت ها به
دور خود می پیچند و چوب مالارها به هم می چسبند و آب در اجاق ها ریخته می شود و
نمایشگاه بین المللی تهران پس از یک هفته گوش سپردن به صدای اقوام مختلف ایران
دوباره به سکوت می نشیند و... درمتن و حاشیه ی جلسه ی
شورای اداری لرستان جلسه ی شورای اداری استان
لرستان که عصر چهارشنبه11 بهمن ماه در مجتمع فرهنگی , هنری ارشاد کوهدشت برگزار شد
خالی از حاشیه های جالب و حرف های قشنگ برخی مسولان استانی نبود که یک جا جمع شده
بودند تا کمبودها و نداشته های لرستان از جمله کوهدشت را با جلسه ای پربار به حرف
بکشانند ودرنهایت بیکاری و فقر و خشکسالی و ...این شهر بی عبور را چاره ای
بیندیشند. اولین جلسه ای بود که این
همه مدیر کل و نماینده ی استان و خلاصه مسوول استانی و شهرستانی را یک جا می دیدی.
با این وجود سالن پربود از کت و شلوارهای شیک و دهان های پر از لبخند و حرف های
قشنگی که هر شنونده ی کوهدشتی را به سماع وجد برمی انگیخت. نماینده ی کوهدشت در مجلس
شورای اسلامی و عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس , از کوهدشت و کمبودهایش گفت. از
بیکاری سالیان و خشک سالی چند ساله اش . از کمبود و نبود آب آشامیدنی گفت و با دهان
کف کرده ی روستاییانی ناله سرداد که آب آشامیدنی برایشان کیمیا شده و هرچند روز یک
بار تانکری از کوهدشت می رود تا مردم صف کشیده ی تشنه اشان را خوشحال کند وشکم
بیست لیتری های شانه به شانه را یکی یکی پرکند...اما دهان نماینده ی مردم کوهدشت
با هرچه زحمت از عهده ی بیان تمامی دردهای مردمش برنیامد, چون قصه ی هزار و یک شب
است و روزها می خواهد و تریبون ها و ...و اینجا مجبوری از شاخه ای به شاخه ای بیان
کنی و وقت گرامی را از کف ندهی. آقای ملکشاهی که عمری را
برصندلی قضاوت نشسته ست, این بار بر تریبون هوار زمین های شهرش ایستاد.از کوهدشت
گفت که با داشتن 200 هزارهکتارزمین کشاورزی مرغوب , چونان یک ماهی به قلاب خشک
سالی گیرکرده ,لب عطش باز می کنند و مایوسانه می بندند . زمین هایی که در محاصره ی
دو رودخانه ی پرآب سیمره و کشکان دارند جان می دهند. رودخانه هایی که می دوند و می
روند تا خود را به سد ها و باغات آباد خوزستان برسانند و اگر چنگ همت مسوولان دریغ
نکند می توانند برسینه ی زخمی کوهدشت جاری شوند و داغ سالیانش را بزدایند. اما این روزها دست پرکارِ
عزل و نصب های بیهوده , مجال بالازدن آستین های دغدغه ی همشهریان را وقت نمانده و
سی سال است هرکه آمد شعرحلوای سد معشوره خواند و رفت و کاغذ مچاله اش را به دیگری داد و
دشت های کوهدشت ماندند و شعارهایی که هیچ وقت لباس خیس عمل به تن ندید. وباز نماینده ی کوهدشت از
پمپاژ آب از پشت سد سیمره به دایره ی نفرینی دشت کوهدشت گفت و امید داد این کار را
دنبال خواهد کرد. و ماهم می گوییم : " ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه /
من چرا این قَدَر از آمدنت مایوسم؟! " و نوبت به حرف های قشنگ تر
نماینده ی بروجرد , باز در مجلس شورای اسلامی رسید. اما ایشان هندوانه ای با خود از
بروجرد با نمیدانم کدام ماشین به کوهدشت آورده بود که با لبخندی شیرین تراز یک قاچ
هندوانه های قدیم , کوهدشت را مردمی " غیور " خواند و بیان کرد: "
مردم کوهدشت همیشه بیش از صد در صد پای صندوق های رای حاضر می شوند و این نشان از
سیاسی بودن این مردم همیشه در صحنه است " تنها کاری که از مسوولان در صندلی
های فرو رفته ی سالن برآمد , لبخندی کشیده بود و من که کشیده ای بر صورت دلم تا
رنگ زردش را " هُمال " نبیند.قانون بیش ازصددرصد را هیچ ریاضی دانی
هنوزجرات کشف و ضبطش به ذهن راه نداده و از این حرف تنها می توان دریافت که همیشه
هرکدام از مردم شریف کوهدشت با دو شناسنامه پای صندوق های رای حاضرمی شوند که این
از محالات است و کاش به جای چاره اندیشی برای مردمی که پیشینه ای به بلندای تاریخ
دارند و هشت سال جنگ تحمیلی را نیز با کمرهای بسته ی شیران محبین در مقابل صدام
بندبریده جانانه جنگیدند , بالبخندی از سر یک جوک , از سر تمام مشکلاتش پرید . و
این اصطلاح " غیور" تنها شایسته
ی آن سال های خون و خاک و آوار بمب باران و تشیع پی در پی شیرهای در خون راست و
امروز باید و باید و باید دست فوج و موج بیکارانش را گرفت و کارخانه ها بر سینه ی
دشتش عمود کرد و فکری به حال این همه تبعیضش کرد وجمله ی درااااااااااازِ منفور و
منحوسِ عزل و نصب هایِ تهوع آورش را میخ نقطه ی پایان گذاشت و بیژنِ جوانان تحصیل
کرده اش را به بند گیسوی منیژه یِ اشتغالی از چاه درآورد. این واژه ی کهنه هم
ارزانی شما و شهرهایی که از زور کارخانجات و پروژه های عمرانی ترکیده اند. و حالا
جناب بروجردی عزیز و دوست داشتنی شما بگویید واقعا مردمی که بیش از صددرصد پای
صندوق های رای حاضر می شوند مستحقند غرور پامال خود را به سالن جلسه ی شورای اداری
بیاورند تا بعد از اتمام جلسه , دست های فقر و بیکاری را به زور از میان آن ازدحام
,همراه نامه ای به آقای ملکشاهی برسانند شاید تیری به تاریکیِ وامی انداخته
باشند؟! با این که می دانند آن نامه ها دربسته باقی مانده و هیچ حوصله ای ناخن به
گشودنشان تیز نمی کند. از حاشیه های جالب و شنیدنی
دیگر این جلسه جمله ی کوتاه و آهنگین استاندار محترم لرستان بود که هنوز در گوش
اشتیاقم می آونگد و سر شادی ام تکان می دهد و آن این بود که " تا چند سال
آینده هیچ مشکلی در زمینه ی کشاورزی در کوهدشت وجود نخواهد داشت " و من که
این بار زبان بداهه ام از شوق می خواست کِل بزند, با خود گفتم: " ای به راهت
لب هر پنجره صد جفت نگاه / دشتِ امید شد از آمدنت این دل تنگ... ما که چند سال ها را صبریده
ایم و این چند سال را هم به حساب " چهل تومان کوهدشت " می گذاریم و اگر
شده چند سال پلک خواب به هم نمی زنیم تا آب جاری فواره های سرخوشی , نعش بیهوش
زمین های کوهدشت را تکانی بدهد. به هر حال کوراز خدا چه خواهد / یک جفت چشم
بینا... وه گرد ایل بی خواوی بچیمن بوری وه گرد بال سیپریسکی ورِ ژیر آسمو کاوی بچیمن ***** منه زَما تونه توزا بچیمن چوی اور اَ سینه پرسوزا بچیمن ای شهره آزیه تی هرده سالن وه تورّ خوینالی نوروزا بچیمن **** شونت بِ دویری اَ شونا مچویچی وَ سیلی قلف اَ زندونا مچویچی بوری تا سرخَریوی بیمن ءو یَک کِ تینی اور اَ وارونا مچویچی http://artna.ir/fa/25067 حشمتاله آزادبخت: آوردهاند در همین نزدیکی مردمی زندگی میکنند که تا تقی به توقی نمیخورد و کالای بیبالایی یافت مینشود، نفسها را در سینه به بند کشیده و دستهای نگرانی زنجیرِ زانوها کرده و عدهای هم گوی سبقت ربوده، پاشنهی کفشهای تقلا ورکشیده و توبرهی جستوجو بر دوش انداخته و عدهای چاقوی تیز به قصد گوش برادر برکمر بربسته و عدهای هم دندههای نیمشکستهی پهلو را به اقیانوس مواجِ گاهگدار صفهای توزیع شهر میزنند. ایره جا چوپی وارونی دیاره گِرِم هورّ پا سووارونی دیاره اگر سیل پا شکت ایرو بکینو آوه زولک لرسونی دیاره **** وزَمت یا وَ آوازت برقصم؟ و اخمت یاگه و نازت برقصم؟! مِ چوی واگیژه پیچیامه سه وژما نمه زونم و کوم سازت برقصم!! **** اِ دردت دار اَرّا وژمه مکیشم لش تودار اَرّا وژمه مکیشم بی تو هرچِ کِ موینم عینِ یسه کِ ژَرِ مار ارّا وژمه مکیشم *** دوبال تقلا مِ بونیایه تینیم اَ قرس ناکس تاسیایه سوواری اَر ای دشته گول نکردی! برا بی زورل اِ کوو کوشیایه؟! **** ای بونه جا هوماری ناهومارِ هَماری روژِ روشن اِ داوارِ منیژه بوو بنِ گیست برسن کِ بیژن اِ دلم هاوار هاوارِ **** شونت بِ ذویری اَ شونا مچویچی وَ سیلی قلف اَ زندونا مچویچی بوری تا سر خریوی بیمن ءو یک کِ تینی اور اَ وارونا مچویچی **** منو سینه گوجَر , زَم قووینی منو شوءه زرنگ کس کس مویینی چوی بوشم تا اِ حالم باخور بوین؟ مسلمو نشنوءی , کافر نویینی!! **** چِنه هر چِ شوءه خم دیرم ایمشو کولِ اورل اِدل جم دیرم ایمشو دیری سوراو اِ سینه م جَرّه ماری خمی هوم زور روسم دیرم ایمشو **** خضو چوی یِ وچونِ تورگه ژیله ماواری اَر بنارم میله میله مَرَسی هر کِ دلداری مِنه مِ بیمه سه تیزه جار آیله ویله سیگارم را باد دود کرده بود تا از سیگارم برگشتم چشم های تو نبود حالا چشم هایت را شعله ای بکش می خواهم خودم را آتش بزنم آرام میان کوچه پیچید تگرگ در آینه ی بهار رقصید تگرگ ناگاه مرا از آن ور پنجره دید رگبار شد و به شیشه کوبید تگرگ ***** این زندگی خلاصه را بردارید از سینه ام این " هناسه " را بردارید چشمان حقیقی خودم را بدهید از صورتم این دوکاسه را بردارید **** توفان شد و کودکانه تا خورد درخت با یک کمر شکسته پژمرد درخت آن قدر نیامدی که قحطی آمد آرام عطش عطش عطش مرد درخت فواره ی بلند تاریخ نشریه ی سیمره/حشمت اله آزادبخت: پس از ظهور اسلام و هجوم اعراب به سرزمین پهناور ایران طولی نکشید دستهای تسلیم و تعظیم ایرانیان بالا رفت. زانوها به رکوع خم شد و سرها به سمت سجدهاش بر خاک رسید. این اطاعت و ایمان از روی ترس از تیزی شمشیرهای پابرهنههای اعراب نبود. که اگر چنین بود پس از پایان حمکرانی آنان میبایست شالهای ایمان از کمرهای اعتقاد گشوده میگشت و امروز نام و نشانی از آن در این سرزمین دیده نمیشد. از طرفی شمشیر آنان برندهتر و بیرحمتر از برهنگی تیغ غضب مغولان و سیطرهی طولانیشان بر ایران نبود که نتوانستند آثار کوچکی از فرهنگ و دین خود را بر جای بگذارند. آنچه در این میان برجسته مینماید این است که برخلاف اعراب که قبیلهپرستی ناشی از جهل و عقبماندگی سالها بر دهکورهی ذهنشان حکمرانی میکرد و ایرانیان را عجم، یعنی مسلمان غیر عرب میدانستند، ایرانیان اولین قومی بودند که با پشتوانهی تمدنی چند هزار ساله مرزهای جغرافیایی را با دوربرد نگاه نیک، پاک کرده و با نادیده گرفتن حس مردود ناسیونالیستی که هنوز هم غبار نوع نازیسم هیتلریاش بر چهرهی جهان روشنفکر امروز نشسته است، تفکر ساختارشکن خود را در آیینهی صاف اسلام مشاهده کردند و حتی پس از قبول قلبی آن، عصارهاش را جدا کرده و سینهها را به ضریح حقانیت خانوادهای ساده و صمیمی از جنس خود، همیشگی، دخیل بستند. در واقع ایرانیان خانوادهی اسلام را از چنگ جهالت اعراب درآوردند و آن را در نگاه و اندیشهی خود صیقل زدند. اگر چنین نبود بعدها کولههای شبانهی نان حضرت علی(ع) بر گردهی شعر شاعران ایرانی حمل نمیگشت و کوه عشق نامش بر شانهی پهلوانانش نمیچرخید و سر بریدهی فرزندش بر دهان بلند آزادگانش فریاد نمیشد. تکه شورهزاری به نام کربلا در عمق تراژدی دردآورش به صورت دماوندی بزرگ بر سینهی سرزمین سبز اسلام خودنمایی میکند. در باور ایرانیان قبل از اسلام، جهان متشکل از دو نیروی شر و خیر یا تاریکی و روشناییست که مدام در مقابل هم قرار گرفتهاند. اگر از دریچهی این زاویه به تماشا بنشینیم، واقعهی عاشورا نمونهای مشخص و نمادی زمینی و عینی از مقابلهی این دو نیرو در برابر هم است. آن طرف لشکری عظیم پست. اینطرف سپاهی کوچکِ بلند. آنسو سیرابی ستم. اینسو مظلومیت و تشنگی و آنسمت مردانی نمایندهی رذالت و نامردی و این سمت زینب، زنی تنها، نمایندهی استقامت و مردانگی. زنی تنها که پس از پایان نبرد، کربلایی به وسعت تمام زمین بر شانههایش گُر گرفتهبود و یک تنه چون کوه در مقابل تندباد ستم ایستاد و تاریخ، تکان خوردنش را به چشم ندید. حسین در تاریکی عبایش را بر سر میاندازد و افسار اختیار ماندن یا رفتن را به دست یارانش میسپارد. تشنگی کودکان تاب سکوت را از پاهای ابالفضل میگیرد و سینهی لشکری عظیم را از هم میشکافد و خود را به علقمه میرساند تا با دستهای بریدهاش عطش کودکان و مظلومیت سرخ خانوادهاش را بر بلندای تاریخ فواره کند. آری این سپاه اندک روشنایی است که باز بر سپاهیان بزرگ تاریکی پیروز میگردد و این سر بریدهی مردی عرب است که مرزهای زمان و مکان را درنوردیده و صدای خونین پیروزیاش دور سرِ زمین به چرخش درمیآید و امروز پس از ۱۴۰۰ سال دستها در ماتمش سینه میکوبند و زنجیرها به شانههای کز کرده فرود میآیند. اگر حق با حسین نبود صدای کشته شدنش از شنهای سوختهی کربلا فراتر نمیرفت همچنان که شاید شبیه نبردش بارها در گوشههای جهان تکرار شدهاست اما صدای خاموش شدنش حتی پلک توجه تاریخ را تکان ندادهاست. بهترین شاهد مظلومیت و حقانیت حسین و یارانش چیزی جز آینهی زلالِ وجدان مردی به نام «حر» نیست که ماندن در کنار سپاهی بزرگ و زنده ماندن حتمی، نمک بر زخم وجدان آزادهاش پاشید و مرگ حتمی در کنار حقیقت جاودانهی حسین را برگزید. آری حسین مردانه جان باخت تا امروز من آزادگیاش و انسانیتاش و فلسفهی قیامش را دوست بدارم و مادرم نذرهایش را به پای کرمش بریزد و پدرم با یادش آب بنوشد و برادرم بیگناهیاش را به خون گلویش سوگند بخورد… عشق به حسین نه عشق به یک انسان خاکی، بلکه عشق به خوبیها و عشق به آزادیست. همانچیزی که او برایش جنگید و انسان در مسیر تاریکِ بودنش، مدام روزنهی روشنش را جستوجو کردهاست. در من دوباره گر
گرفته فکر پاتکی بالا میاورم خودم را
از غزلَکی شلیک می شود کسی از
عمق چشم تو نابود می شود کسی در
من چو برجکی چون ابر سرنوشت خود
را گریه می کنم در یک کویر سوت و کور
بی سوارکی تعبیر خواب قار قار
شب جز این نبود از مزرعه به جا نماند
جز مترسکی تف می شود تفنگی از
انگشت نفرتی پر می زند میان خون
خود کلاغکی آوار شد یک سقف بر
خود سوزی زنی شیون گرفت کوچه در
روروی کودکی چشمی میان ویترین
محبوس می شود زل می شود به صورت
سرد عروسکی ناگاه دست نازکی افسار می شود در مشت گر گرفته ی
خالی مردکی دل بسته ام به صفحه ی
همراه اولم کم کم ظهور می کنی
پشت پیامکی این بود ماجرای من با
شعرهای من این گونه رفت از سر
من عمر آبکی حشمتاله آزادبخت: تازگیها چه فراگیر شدی
کار از کارگذشته بود و حتا اعتراف به این که شیشه کشیده بود و زن و فرزند خود را به شکل گرگ دیده و …خالیاش نکرد.
قبلاً قسمت حوادث برخی نشریات را به خاطر سرگرمی میخواندم بعد چشمهای حوصلهام را یک راست در جدول میانداختم تا با حل آن کمی از روز و بیکاری ممتدش را بکُشم اما این روزها جرئت بازکردن صفحهی حوادث هیچ نشریهای را به شهامتم راه نمیدهم که پُرند از اتفاقاتی که مو برتن زندگیات سیخ میشود. جوانی پس از مصرف شیشه پدر پیر خود را تکه تکه کرد، مردی سر همسرخود را بعد از مصرف شیشه از تنش جداکرد، جوانی با چاقوی آغشته به خون برادرش خود را به ادارهی آگاهی فلان شهر معرفی کرد، پدری نوزاد خود را تکه تکه کرد…..
از وقتی بازار مواد مخدر توهمزا در شهر و روستا و دهکورهها گُرگرفته است و به تبع آن این همه اتفاق جورواجور روزانه گوش دلخوشیات را میآزارد، باید رحمت بفرستی به تریاک فروشهای خیابانهای …که دانههای ریز و درشت تریاک، ببخشید، نقل را تند تند میفروشند و یادش به خیر گفت به هرویینیهای بیآزار و خوشزبانی که ضبط ماشینی را محترمانه برمیداشتند تا در گوشهی دنج و امن بیرون از شهری خود را برای چند لحظه به فضا بفرستند و دست آخر، سوار بر آواز دلنشینی به شهر بازگردند.
یکی از دوستان که به یکی از کشورهای پیش پاافتادهی همین نزدیکیها سفرکرده بود میگفت درتمام آن کشور بزرگ به اندازهی سرسوزنی مواد مخدر یافت نمیشود و هوس دیدن جمال یک معتاد به دلت میماند. میگفت وقتی جریان را جویا شدم معلوم شد شدت مجازات برای مصرف کنندهی مواد مخدر به قدریست که کسی جرئت فکر کردن به آن را به شجاعتش راه نمیدهد…
با خود گفتم راستی اگر کسی جرئت مصرف نداشته باشد فروشندهای هم وجود نخواهد داشت و البته که در سوراخ سنبههای دیار کهن من مواد بنیانکن شیشه ساخته میشود و درهرنقطه از هرشهری، کمتر از پنج دقیقه میتوانی تهیهاش کنی. آن هم درسرزمینی که پیشینهای به وسعت تاریخ دارد و هشت سال مقابل بزرگترین زورگویان جهان مردانه ایستاد و زانو نزد و حالا جوانها و نوجوانهایش مقابل مشتی شیشه دانه دانه زانو میزنند.
چهقدر دست بر دهان قلم میگذاری وقتی شانههای نوجوانهایی را میبینی که نروییده پژمرده شدهاند و چقدر نگفتن را تاب میآوری وقتی هربار میشنوی مردی سر فرزند خود را برید چون تنها چند لحظه در توهم کشیدن شیشه فرورفته بود؟!
متأسفانه برخی خانوادهها هم چشم کنترل بر رفتوآمدها و دوستیها ودیرآمدنها و… فرزندان خود بستهاند و وقتی متوجه میشوند که کار ازکار سلامت آنها گذشته و تازه به یاد میآورند که چطور آستین درمان یا همان ترک جگرگوشههایشان را بالا بزنند!!
یک مشاور اجتماعی میگفت متأسفانه خانوادهها آخرین کسانی هستند که متوجه ابتلای فرزندان میشوند و اولین کسانی هستند که به فکر درمان میافتند اما …
از خانوادهها که بگذریم چنگ این نوشته و نوشتههای از این دست، یقهی مسئولان را سفت میچسبد که هرچه زودتر پلک چارهای و همتی بالا بزنند تاروزبه روز سیل بنیان کن مواد مخدر به ویژه شیشه، پلهای نشاط خانوادهها را ویرانتر نکرده است. چرا که داس قانونی سخت و اجرایی مداوم و قاطع میتواند علفهای هرز سوداگران مرگ را از میان بردارد.
از بستن سوپرمارکتها، ببخشید، مراکز مشخص فروش شیشه که بگذریم، بستن چند زیرزمین عرضهی قلیان چهقدر سخت شده است که چندین سال است هوارمطبوعات لرستان از گوش ابرها هم گذشته است اما همچنان شاهد فعالیت غیرمجاز آنها هستیم. امروز ده مرکز عرضهی قلیان قفل میشود و فردا بیست مرکز، دور از چشمغرهی قانون، افتتاح میشود.
باور کنید الفبای آلوده شدن به مواد مخدر در همین قلیانیها تدریس میشود. و اگر بنده را به توهم محکوم نکنید، باید باور کنیم نوجوانهایی را میشناسیم که پس از چند ماه مراجعه به همین پاتوقهای دودی، یک راست سر از شیشه و کراک درآوردهاند و میآورند و خواهند آورد. و باور میکنم وقتی کشتی گرفتن … را میدیدم لذت میبردم و وقتی بعد از یکسال دهان بیدندان و شانههای افتاده و ستون خم شدهی پاهایش را دیدم در حالی که دست التماسش را به سوی رهگذران دراز میکرد، و بعد از یک ماه مچالهاش را در تابوت کوچکی گذاشتند، که…
حشمتاله آزادبخت: هردو سال اول دبیرستان هستند و اهل بروجرد.حرف زدنشان و دانستهها و درکشان از شعر، دوقولوست. بالاتر از سنشان میدانند و شعرشان هم بالاتر از سنشان به دل مینشیند. کتابهای بسیاری خواندهاند و شاعران بسیاری را میشناسند. سوالها را شاعرانه پاسخ میگویند. دو دوستِ صمیمی هستند با هم، دو رفیقِ شعر. حوزهی مطالعهی هردو یکیست اما یکی شعر کودک و نوجوان میگوید و دیگری شعر سپید. شما هم جای من بودید و یک ساعتی کنار صحبتهایشان مینشستید، حتماً پنجرهی آیندهی روشنی برایشان در ذهن خود باز میکردید. مهم نیست اگر از جشنوارههای استانی و کشوری و رتبههایشان بنویسم. مهم این است که این دو شاعرند و شعور در لابلای کلماتشان موج میزند و اگر دست گرم نگاهی و بهایی کنارشان باشد مصوتهای بلندی خواهند بود بر دهان شعر این دیار. وقتی لبخند و شعر و نگاه معصومانه را در هم میآمیزند به تاریخ میروم جایی که رابعه را برادرها به خون نشاندند تنها به جرم اینکه دختر بود و شاعر و توسنی کرده بود و ندانسته بود از کشیدن تنگتر گردد کمند. کمی این طرفتر دوبانوی شعر ایران که با دست نوازشی یکی پروین شد و در آسمان ادب، عاطفهاش را چشمک زد و دیگری فروغی شد تابناک در همیشهی شبِ شعرو شعور…
با آن دو به گفتوگویی کوتاه نشستم و حالا سوالهای دست وپاگیر خودم را از متن کنار میکشم و چکیدهای از پاسخهایشان را کنار نگاه خوب شما میگذارم:
فائزه قیطانی هستم سال اول دبیرستان. در حوزهی شعر کودک کار میکنم: من دوستی دارم / دستان او بید است/ روشن و نورانی / او مثل خورشید است / او مثل بابایی / او مثل مامان است / در تشنگیهایم / مانند باران است / هرشب که میخوابم / چشمان او باز است / او مثل لالایی / او مثل آواز است / او شعر دریا را/ با موج میخواند /حرف دل من را / ناگفته میداند / بین من و او یک / رنگینکمان راز است/ دروازهی قلبم / بر روی او باز است…
از سال اول راهنمایی شعر را شروع کردم. عضو کانون فکری کودکان و نوجوانان بودم، کتابهای آنجا را به خانه میبردم و با ولع خاصی میخواندم. کمکم شعر را در آیینهی احساسم یافتم و با کمک و تشویق مربیهای کانونیام تقویتش کردم درست مثل کودکی که تازه متولد شده بود باید بزرگش میکردم. حالا احساس میکنم میتوانم حرف بزنم. احساس میکنم نسبت به هم سالهای خودم به پیشرفت رسیدهام. البته کلاس دوم ابتدایی بودم که شعر مانندی را برای معلممان نوشتم ایشان به مادرم گفتند: دخترت طبع شعر دارد و در آینده شاعر خواهد شد. پیشگویی معلم ما چند سال بعد به حقیقت پیوست و شعر وارد زندگی من شد. شعر دنیاییست که ما را از دنیای عادی جدا میکند و اگر به کودکیهایم باز گردم بدون شک باز شاعر خواهم شد. هرچه بزرگتر میشوم کودک درونم شاعرتر میشود. هرچند حوزهی مطالعاتیام وسیعتر است اما شعرِ کودک را خیلی دوست دارم. ابتدا سپید میگفتم اما حس میکردم ارتباط عمودی ندارند. البته قالب مهم نیست و آنچه شعر را برای مخاطب ارزشمند میکند نگاهیست که پشت آن قرار میگیرد. شاعران کلاسیک باید شعر سپید را به
خوبی بخوانند و برعکس این هم خوب است اتفاق بیفتد. با این شعر که کار اولم در چارپاره بود احساس کردم در شعر کودک توانایی بیشتری دارم:
خدا پرندگان را / با بال آشنا کرد / پرواز یادشان داد/ در آسمان رها کرد / او رود را صدا زد/ او کوه را نرنجاند/ از بس که مهربان بود / آهنگِ کیمیا کرد
اشعار فروغ، ناصر کشاورز، قیصر امینپور، گروس عبدالملکیان و…را دوست دارم اما وقتی صحبت از شعر ملی ما میشود حافظ را بیشتر از تمام شاعران جهان دوست دارم. تمام کشفیات شاعران امروز را حافظ تجربه کرده است.
از هم سنهای خودم که پا به عرصهی شعر گذاشتهاند میخواهم که تا میتوانند مطالعه کنند مخصوصاً شاعران معاصر را خوب بخوانند که بتوانند امروزی حرف بزنند.
***
شادی احسانی هستم. سال اول دبیرستان. با فائزه به دنیای شعر پاگذاشتم از همان اول راهنمایی احساس کردیم حرف دلمان یکیست و در یک مقوله با هم مشترکیم. با هم در جادهی شعر پا گذاشتیم و این مسیر را کنار هم تا اینجا ادامه دادهایم:
نه! / این عقربههای پیر / دیگر ثانیهها را/ به لباس زمان کوک نمیزنند/ حالا که این عنکبوت پیر/ سالهاست/ روی آواز تیک و تاک تار میزند/ بگذار دوباره خمیازه بکشد / وخوابش ببرد/ این جمعهی عجول…
من هم شعر کودک را دوست دارم و شعر کلاسیک را زیاد میخوانم اما نمیدانم چرا شعر را با سپید شروع کردم. خوب دیگر، این شعر است که سراغ شاعر میآید و او را انتخاب میکند. من هم فروغ، گروس عبدالملکیان، رسول یونان، شمس لنگرودی، اکبراکسیر، فاضل نظری و…را دوست دارم.
من و فائزه کتابهایمان را با هم ردوبدل میکنیم و تقریباً میشود گفت حوزهی مطالعاتیمان یکیست. نیما و شاملو را خیلی دوست دارم و این دو را دو پایهگذار بزرگ میدانم. از خارجیها هم شعرهای الیاس علوی شاعر افغانی و لورکای اسپانیایی را بسیار دوست دارم. اما من هم حافظ را بالاتر از همه میدانم. حافظ اگر هفت قرن دیگر هم بگذرد برای مخاطبانش تازه است و هیچ وقت کهنه نمیشود. حافظ مال تمام جهان است و مختص به ایران نیست. البته حرف از حافظ به معنای این نیست که شعر امروز ما حرف ندارد. من میگویم حساب حافظ در چیدن کلمات از بقیه جداست و شعر امروز ما از نظر اندیشهی اجتماعی شاهکارهای زیادی دارد.
شعر یک روح تازه و دیگر است در تن آدمی. وقتی شعر میگویم تمام خستگیایم میریزند. شعر مرا به یک آرامش عجیب میرساند. امیدوارم هیچ وقت رفیق نیمهراه شعر نباشم و تا همیشه ادامهاش دهم. اولین شعر من این بود:
در سرمای دستها که قرار گرفت / سرفه کرد / تفنگ بیچاره
بگیر! اون یکی دستت رو ! یالا زود باش !
دانش آموز درحالی که پاهایش را یکی یکی بلند می کند و تمام گرمای سینه را در کف دست های سرخ شده اش می ریزد ، دهان التماسش را همراه زلزله ی داندان ها تکان می دهد : “غلط کردم آقا به خدا تکرار نمی شه ” . دست غضب آقا معلم اما هربار بالا می رود و محکم تر دست راه راه بچه را نشانه می گیرد …قدم هارا نزدیک می کنم و جرم را جویا می شوم. آقای معلم ! درحالی که ابروی حق به جانبی اش را بالا برده است می گوید : ” درس نمی خونه . چندباره کم می گیره …”
خودم را به یاد می آورم وقتی که هنوز دست های کودکی ام آن قدر بزرگ نشده بود تا فرود آمدن چوب دست های زمخت آقای معلم را طاقت بیاورد. دست های کوچکی که چند دقیقه در برف حیاط دبستان فرورفته بود تا برای کتکی جانانه آماده شوند . سال ها از جهنم آن روز می گذرد و من دیگر نتوانستم یقه ی ذوق ذهنم را برای یک بار هم که شده به سمت یادگیری آن درس بکشانم . درسی که سال ها غول بی شاخ ودمی بود که کابوس های شبانه ام را قرق کرده بود. آخر آن شب برادر شش ماهه ام مرده بود ومن نتوانستم درس بخوانم ومعلم عزیزمن که هنوز هم مثل بچگی هایم دوستش دارم این قضیه را نمی دانست. چوب معلم به سرعت پایین می آمد وفوت سینه ی سرد من جواب گوی آن همه درد فروریخته بر دست های لاغرم نبود. وقتی بالا می رفت فکر می کردم کاش برادر مرده ام بودم تا ضربه ای که قرار است برانگشتانم بنشیند را حس نکنم اما من با این که زنده بودم دهان اعتراضم باز نمی شد مبادا تعداد ضربه ها بیشتر شود . آخر بارها از معلم مهربانمان شنیده بودم که ” چوب معلم گل است ” و ما یک صدا فریاد می زدیم ” هرکی نخوره خل است ” . وهیچ یادم نمی رود معلم عزیز ما که اعتقاد داشت بهترین معلم شهر است وهمه چیز را می داند ، بدون چوب به کلاس نمی آمد و من با دیدن چوب خشک و باریکش که هنگام حرف زدن ، مدام آن را آرام بر کف دست چپ خودش می زد ، تمام دانسته هایم از ذهن می پرید و اگر چیزی هم یادم می ماند ، تا آب دهن ترسم را قورت می دادم و رنگ زرد صورتم را پاک می کردم ، زمان جواب دادن در حوصله ی آقامعلم تمام شده بود وباز من می ماندم و دست هایی که هیچ وقت به کتک عاد ت نکرد.وهیچ یادم نمی رود شبی که پای تلویزیون خوابم برده بود و از ده صفحه ی مشقم جاماندم و صبح که شد سرم را برتیغه ی دیوار کشیدم و وانمود کردم زمین خورده ام وآن روز را از رفتن به مدرسه معاف شدم و فردای آن روز سر باند پیچی شده ام اما از باد سرد کتک درامان نماند. وهنوز زیر باراعتراف نمی روم تابستانی که آقای معلم ازخیابان خاکی ما عبور می کرد و من از گوشه ی دیوار مغازه ی همسایه ریگ درشت بغضم را در کفه ی پهن تیرکمان کینه گذاشتم و آن را به سمت کله ی بی مویش نشانه گرفتم و گریختم.
من کلاس سوم بودم و همیشه برایم سوال بود که چرا معلم کلاس چهارمی ها دست بر شانه ی دانش آموزانش می گذارد ولبخند می زند و زنگ تفریح را میان حلقه ی دانش آموزان به دفتر می رساند ؟! حتی او با بچه ها فوتبال می کرد وزنگ خانه که می شد درحالی که آرام قدم می زد به پرسش های آن ها جواب می داد. آرزو می کردم سال تحصیلی به سرعت تمام شود و مرا به کلاس چهارم برساند تا من هم دست اشتیاق بر شانه ی معلم بگذارم.
سال ها از آن روز های سیاه می گذرد و من بزرگ تر از چوب خشک و باریک آقای معلم شدم . خوشبختانه قانون بد خودساخته ی تنبیه ، از اندیشه ی بسیاری از آموزگاران عزیز پاک شد و قطار همت بیشتر آن ها روی ریل روش های مدرن تدریس افتاد و چوب کهنه ی سال های دور دیکتاتوری ، گلی شد بر دهان بیان شیرینشان و پلی شد برای نزدیک شدن رابطه ی پدری که دانش آموزانش را فرزندان بزرگ خود می داند.اما متاسفانه هنوز رد پای تلخ آن سال ها دست از سر برخی آموزگاران امروزهم برنداشته و گویی چوب کتک وصله ای ست که دل از کندنش نمی توانند کند.
پسر ابتدایی من دیروز که از دبستان باز گشته بود سر سوالش را مردانه بالا گرفت و گفت : ” بابا کتک مال خره یا آدم ؟ ” من که می توانستم قضیه را حدس بزنم ، آرام جواب دادم : ” هیچ کدام ” . و او ادامه داد : ” پس چرا امروز هم کلاسی منو کتک زدن ؟ ” تمام سلول های مغزم را زیرورو کردم اما نتوانستم جوابی قانع کننده گیربیاورم. من ماندم و دستی خالی که هاج و واج زیر چانه ی ناتوانی ام جامانده بود و چشمان منتظر کودکی که فکر می کند پدرش همه ی سوال هایش را می تواند با حوصله جواب دهد.
×××××××
چوب خشک بعضی معلم ها را کنار می گذارم و خاطره ای از همین روزها را به خط پایان این نوشته گره می زنم. یک هفته ی پیش املای دانش آموزان را تصییح می کردم که نگاه تعجبم متوجه نام دانش آموزی شد که دوروز قبل درسانحه ای دلخراش به همراه خانوده اش جان باخته بود . نگاهم را به سمت میزامیررضا عباسی کیا چرخاندم اما او دوروز است که جای لبخندهای معصومانه اش را به حلقه ی بغضی سپرده و دیگر به کلاس گرم ما برنمی گردد. دریافتم که دوست هم شاگردی اش به جای او هم املا نوشته است….
سینه بیرون زدی و شیر شدی
ناگهان پرزدی ای خانهنشین
برنگشتی پس از آن سوی زمین
به گمانم که فضایی شدهای
ماکجاییم!! کجایی شدهای!!
دست از گردن ما واکردی
لال گردم چقدر نامردی!
بین ما سِرَ و سری بود ولی
گفتوگوی دگری بود ولی
پیشتر یار فقیران بودی
پربها بودی و ارزان بودی
میل من دیدی و پررو گشتی
دم تکان دادی و آهو گشتی
اینک ای بیوه چه خانم شدهای!
یکه معشوقهی مردم شدهای!
آه ای پیرزن قدقدیام
درپیات سوخت دوپای پتیام
کاشکی با تو عروسی بکنم
قبل مردن ز تو بوسی بکنم
ماجرا کم کن و باز آ خانم
توچه دیدی که درآوردی دم؟!
رقبای تو فراوان شدهاند
مثل تو قحطی باران شدهاند
تا تو رفتی همه جا بلوا شد
بند از پای تورم وا شد
هر خسی لولو بیهمتا شد
گنبد تخم شما مینا شد
روغن و قند و برنج و لیمو
ترُپ و سیبزمینی، کاهو
شدهاند عین تو ماشا الله
همه جن گشته و ما بسم لله
نخود مانده سر هر آشی
رفته چسبیده ته نقاشی
هرالف بچه رقیبت شده است
سرپیری چه نصیبت شده است!
بهتر آن است دگر برگردی
کم کنی دشمنی و نامردی
بهتر آن است دگر لج نکنی
بیش از این خُلق مرا کج نکنی
ورنه تکفیر کنم خوردن تو
همه تحریم کنم بردن تو
تا به بیارزشیات خو بکنی
کنج تنهایی خود بو بکنی
یار بیکاری و بیداد شوی
از بد حادثه معتاد شوی
وقت آن است تو هم خوار شوی
بیش از این سیر شوی، هار شوی
به خیالت که دماوند شدی
دیو دیوانهی دربند شدی
این قدر ناز نکن چشم آبی
اجلت آمده و درخوابی
فکر کردی که دلاری شدهای
از ته لانه فراری شدهای
فکر کردی یل سرمست شدی
رفتی و دست فرادست شدی
فکر کردی که زمینگیر شدم
زیر بار ستمت پیر شدم
فکر کردی که هواگیر شدی
نعره بر من زدی و شیر شدی
فکر کردی ابدی آقایی
من دراین چاه، تو آن بالایی
برسد گر به تو دست و دهنم
مگرت کله به دندان نکنم!
گر تو را من نخرم میپوسی
آخرش پای مرا میبوسی
گر تو را من نخورم، میمیری
آخرش پای مرا میگیری
گر تو را من نبرم میمانی
گفتمت! حال، خودت میدانی
تو بعید است پشیمان بشوی
مثل من یک شبه انسان بشوی
سالها مونس آدم بودی
دانهاش خوردی و همدم بودی
ولی از اصل خودت کم نشدی
این همه دیدی و آدم نشدی
من وصالت به فراقت دادم
اصلاً ای مرغ طلاقت دادم!
| Design By : Pichak |



