تبليغاتX
عقربه ی یخی(تاسیا)

چشم مرا پر کرده تا آن سوی دورها

دستان بالا آمده از خاک گورها

این سو کسی کنج خودش زخمی نشسته است

تا خورده از آزار این لبخند شورها

این گوشه ها دیگر چراغی گل نمی کند

تا نشکند کس کوزه هابردوش کورها

بوی تعفن در دهان شهر پیچیده ست

یک ردپا خط خورده از دست سپورها

کز کرده یک شاعر میان زانوان خویش

در لابه لای سفره های بی عبورها

گل می کند دستی میان آسمان و دود

شاید بیاید یک سوار از دور دورها

آنان که چشمان تو را باور نکرده اند

با شعر من لج کرده اند بی شعورها

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 18:53 |
 نوروزتان فرخنده باد!

 

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 10:54 |

شانه ات را بردی

حالا

گریه هایم را باد کوچه به کوچه می پراکند

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 19:17 |
بوی عید

حشمت اله آزادبخت

چقدرانتظاربرگشتن پدررامی کشیدیم که تاعید نیامده،ازتهران برگردد.زیپ
دهان ساکِ شکم گنده اش راکه بازمی کرد،پربودازلباس های بزرگ وکوچکی که من
بودم.آستین کوتاه سفید بامرد عینکی روی سینه اش که تا رنگ باخت،خنده
ازلبش نپرید.کوچک وبزرگ نداشت و همه لباس می خریدند وپلک انتظاربرهم می
زدند تابهارشمع تولدش رافوت کند و رادیوتوپ اعلامش راشلیک کند ولباس های
نوبرتن لبخندها پوشیده شوند.پدردستش نمی لرزید وبرای همه لباس می خرید
ولرزیدن عادت زندگی اش نبود.
این جابمانید تا من عقربه ی زمان راکمی جلوتربکشم که ازترس بمب باران به
روستارفته بودیم.دلم میان میل های شلوارکبریتی عیدم جامانده بود.دودهای
سیاه بلندی مثل کارخانه های انشاالله ، ازسینه ی سوخته ی شهربالا آمد
وپدر ومن نفس نفس هایمان رابه کوچه رساندیم.خانه امان رفته بودهوا
وگودالی بزرگ سرجایش دهان بازکرده بود.یک لنگ ازشلوار کبریتی ام روی طناب
سیم برق کوچه می سوخت وداغ داغ گریه می کرد...آن سال هم یکی ازفامیل های
روستایی مان فوت کرد ودایی هایم فرش ورخت وپخت هایشان رابرشانه ی پشت بام
وزیرنورخورشیدپهن نکردند...
من وگوسفندی که پدربرای کباب شب عید ، پایش رابه پای محکم درخت وسط حیاط
بسته بود- که چندخط پیش جایش را گودالی دهان بازکرد-خیلی باهم صمیمی شده
بودیم.هنوزچندساعت به مرگ زمستان مانده بود که پدربادست های مهربانش،
چاقو برسینه ی زیراستکان کشید وخونش راپیش پای آمدن بهار برزمین ریخت.به
پشت بام رفتم ویواشکی سیردلم گریه اش کردم.عموها باد می زدندومی گفتند
هربچه ای ... ی گوسفندبخورد بابایش می میرد.بابای بزرگ ترها مرده بود
وباخیال راحت مقابل آب دهان ما دندان می جویدند ولی ما پینه های دست پدر
رابیشتر از...ی گوسفند دوست داشتیم.
سال تحویل می شد ودست پدر و مادر رامی بوسیدیم وزیرچشمی عیدی های مچاله
رادید می زدیم.سفره ی هفت سین وتا دل کودکی اتان بخواهد ،آجیل ها وشیرینی
ها و...ازکاسه های مسی وبرنجی بالا می زد.دسته جمعی کفش های عیدمبارکی
رامی پوشیدیم وبه سمت خانه ی همسایه ها وفامیل های دور و نزدیک . مشهدی
براتعلی سرخیابان  خاکی،کاسه ی پراز سکه اش رابین بچه هاتقسیم می
کرد.باجرینگ جرینگ جیب ها شیرمی شدیم وبه خط خاکی کوچه می زدیم وسکه ها
را بین دلهره ی خط یا شیرها کم وزیادمی کردیم.لانه را خالی می کردیم وبه
جنگ تخم مرغ می رفتیم.یک روزکله ی سرسخت تخم مرغ من جمجمه ی سی تخم مرغ
را ترکاند وهیچ کس جرات نمی کرد تخم مرغش را باپهلوان سفید کوچک دست من
دهن به دهن کند...
قلک سفالی راپس ازچندماه ،با دودست اشتیاق وسط اتاق ریزریز می کردیم
وازترس کم شدن بیشتر ازیک بارنمی شمردیم.به سرعت ،عجله ی جیب ها را به
ترقه های مرحوم فرهنگ می رساندیم.گلوله های بی خطر را به سینه ی دیوار می
کوبیدیم و ازبوی کاهگل وباروت مست می شدیم.
اجازه بدهیدعقربه ی خاطرات را کمی عقب بکشیم که همسایه ها پای شلوارهای
همکاری را تامی کردند وپاهای پتی را به کمک پدر می آوردند و روی دایره ی
گل وکاه یک ساعت تمام راه می رفتند.پاها یکی یکی ازپله های چوبی بالا می
رفت وپدرشانه هارالبه ی دیوارخالی می کرد و پشت بام راماله می کشید
و"بارگلون" سنگی را بازورکف پاها برگرده ی سقف می غلتاندند تا باران
نتواند ازسوراخ پشت بام پایین بپرد وخودش رادرشکم قابلمه ای که درست
سرراهش دهان باز کرده بود برساند وصدای چک چک اش با خواب سرداتاق شریک
شود.پدرقسم می خورد که نمی گذارد نهار رااز خانه اش بروند.پشت بام خانه ی
ما هنوز، شاخه ی آنتنی رویش سایه نینداخته بود وتمام محله درخانه ی مشهدی
عزیزجمع می شدیم وکلید قفل تلویزیون چهاردر می چرخید که روی چهار پا
ایستاده بود وما ازحرکات کمدی آدم های سیاه وسفید نگاه قهقهه برنمی
داشتیم.
زمستان به گیس بلندانتظارگره شده بود چله ی کوچک ،بلند بود وطاقت کوچک
دست های ما راحت،به آن سوی زمستان نمی رسید.زمستان سرد بود وپربرف .آدم
برفی ها زیا دبودند وهویج ها به دماغ همه اشان نمی رسید اما زغال ها برای
دکمه ی پیراهنشان زیادمی آمد ودانه دانه جلوی پای سفیدشان نقطه می
انداخت.نگاه های کودکی راه رفته ی پدر را پلک می زدند واتاق دور از چشم
پدر چکه می کرد...
حالا بزرگ شده ام ونمی دانم چرا عید دیگر بوی عید نمی دهد!!

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 19:2 |

ا دومونگه اَره برزا رنگینه

اَ دو لیموءه وَ لرزا رنگینه

گِرّی چَمت بوءَسی شو کِپا ماو

کِ شوبی مونگی اَ درزا رنگینه

بوری دیوار اِ نومجا برمنیمن

کِ ای دنیا وَ بی مرزا رنگینه

شوءی صدگل اِ مِ گیونه مسینی

پیا کوشتن وِ ای طرزا رنگینه

موشن وا عاشقی کول چی ته موری

بِ بوشن . عشق اَ ای فرضا رنگینه

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 11:46 |

بازغریبانه کلک خورده ام
بازکمی سم و کپک خورده ام
وای که آتش شده ام پا به سر
ازتوچه پنهان که درک خورده ام
دست به زخمم نگذارید…آخ
بند به بندم متلک خورده ام
برگ به برگم همه با باد رفت
باغ پریشان شتک خورده ام
هرغزلم رااثرسنگ هست
آینه ی گیج ترک خورده ام
آه که از قلدر چشم شما
دیرزمانی ست کتک خورده ام

چشم تو با زخم دلم تانکرد

من که ازآن سفره نمک خورده ام

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 11:45 |
نه می میرم

نه زنده می شوم

دلم دربغض چشم های توگیرکرده است

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 17:29 |

مانده ام با شب سرد و متلی تو خالی

باز درگیر ظهور غزلی تو خالی

پشت هر بیت نفس های مرا می شنوی

با گلویی پر زخم از بدلی تو خالی

زخم ها سینه ی عرفان مرا بلعیدند

اینک این حنجره و ترتللی تو خالی

روی تابوت تنم باد به خود می پیچید

برد بر شانه ی خود کوه یلی تو خالی

روزها در قفس چشم تو فریاد شدند

و شبم رفت به دست اجلی تو خالی

زهر لب های زنی روی شبم گل کوبید

زهر لب های زنی در عسلی تو خالی

«زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب مست»

گر گرفتیم میان بغلی تو خالی

مثل فواره که بی تاب رسیدن به ابد

هی سرم خورد به سنگ ازلی تو خالی

باز هم پیچ و خم جاده به آخر نرسید

باز من ماندم و نعش غزلی تو خالی

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 و ساعت 16:20 |

چشم توشعر تر شیراز است

لب تو تکه ای از اهواز است

با تو خورشید نمی خواهم و ماه

صورتت آینه ی ایجاز است

تا بیایی به دلم سر بزنی

پلک این پنجره هر شب باز است

اهلی کنج اتاقم کردی

وحشی چشم تو آدم ساز است

این لک از دختر کشمیر پراست

چشم تو شعر تر شیراز است

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در یکشنبه ششم شهریور 1390 و ساعت 12:3 |
شهادت بزرگ مرد تاریخ انسانیت-علی ع-تسلیت باد.
+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 0:39 |
پوسیده ام از هوای سردابی ها
یخ بستم از انجماد اربابی ها
یک دایره ی بسته و مرگی حتمی
این است تمامیت مردابی ها

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 16:36 |
...

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 21:59 |
سهراب گفت

پدرم وقتی مرد

پاسبان ها همه شاعر بودند...

***

کاش

تمام نظامی ها

پاسبان های کوچکی بودند

کاش!

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در یکشنبه نهم مرداد 1390 و ساعت 16:1 |
يك طناب دار،يك گردن ورقص مـــــــــرده اي

ختم يك دستور،يك شيون ورقص مرده اي

مست می چرخد میان سينه اي ابري سياه

ضرب باران،چشم خون دامن ورقص مرده اي

انفجار مويه،چرخ دست،زخم آينــــــــــــــــه

غلت گيسوهاي بي دامن ورقص مرده اي

باز آواز پلشت مرگ مرگ مرگ مـــــــــرگ

از كلاغ پير اهريـــــــــــــمن ورقص مرده اي

باز هم يك جمجمه ،يك ضربدر تـامـــــــرز نان

باز آدم باز هم راندن ورقص مرده اي

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در پنجشنبه سی ام تیر 1390 و ساعت 1:29 |
دردایره ی کلاه افتاد  آدم
گندم نچشی...به چاه افتاد آدم
برخاست و با تیک و تک و تیک و تکان
دنبال خودش به راه افتاد آدم


******
آرامش احساس مرا تا تزنید
انگشت به زخم کهنه ی ما نزنید
لطفا کمی آهسته قدم بردارید
براین دل پاره پاره ام پا نزنید
+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 و ساعت 13:57 |
نشریه سیمره/حشمت‌اله آزادبخت: بالاخره پس از روزها رفت و آمد و … لطف برگه‌ی باریکی از ساعات اضافه‌کار آموزش و پرورش هم نصیب جیب من شد. در مورد این طرح باید بگویم بهترین طرحی بود که می‌توانست جوان‌های تحصیل‌کرده‌ی زیادی را از دهان پس‌کوچه‌های بی‌کاری جمع کند اگر به قیچی ممانعت‌ها و بی‌دردی‌ها بریده نشود اما چه خوب بود دو چیز در اولویت قرار می‌گرفت: سابقه‌ی اخذ مدرک و تدریس، سطح علمی. *** خانه را به قصد روستای «چَم‌قِلا» یا به قول اسنادنویسان محترم، «چَم‌قلعه» ترک کردم. دیگر نمی‌خواهم از مینی‌بوس بگویم و تپاندن پنج نفر در چهار صندلی آخر و حضور قاطع چهارپایه‌های جلد تخم‌مرغی وسط راهرو و دیوار صوتی حرف زدن مردی که پس از یک هفته هنوز در کاسه‌ی سرم زلزله‌ی عجیبی ریخته است و حرف‌هایی که دیگر تکراری‌تر از تعویض شهردارها و رنگ‌آمیزی بلوارها و بالا آمدن سینه‌ی خیابان‌ها از تپه‌ی دست‌اندازها گردیده‌است… این‌جا روستای چَم‌قلعه است. درست در ۹۰ کیلومتری کوهدشت که به نظر می‌آید آخرین آبادیِ ویران لرستان باشد. البته اگر جاده‌ی خاکی‌ و سنگلاخی‌اش را با موتورسیکلت، بر خلاف جریان رودخانه‌ی سیمره ادامه دهی می‌توانی پس از حدود بیست دقیقه به روستای “کوری‌یشت‌اولادقباد” برسی و اگر درست کردن این جاده در انبوه دغدغه‌های شبانه‌روزی مسؤولین قرار گیرد می‌تواند کوتاه‌ترین راهی باشد که درب‌گنبد را به کوهدشت برساند و نقطه‌ی اتصال غرب به لرستان گردد… -آقا اجازه سلام. آقا اجازه شما معلم هستید؟ -دهان باز کفش‌ها و ترک‌های دمپایی‌ها از زیر بغل میزها نگاهم را به خود چسبانده‌اند. -اسمت چیه؟ -آقا اجازه حمدالله. -چرا با شلوار جافی و دمپایی به مدرسه آمده‌ای؟ -اجازه آقا پول… شعر اول کتاب فارسی را می‌خوانم و از حسین می‌خواهم، بخواند. در حالی که سیب سرخ صورتش را به سمت زمین می‌چرخاند، می‌گوید:« آقا اجازه بگو دخترها روشونو بکنن اون‌ور. روم نمی‌شه بخوانم…» امسال یازدهمین سالی‌ست که در مدارس غیرانتفاعی شهر تدریس می‌کنم و با دانش‌آموزان جورواجوری سر و کار داشته‌ام اما این‌جا در این گودی خراش‌خورده‌ی زمین، به بچه‌های معصومی رسیده‌ام ایستاده بر صخره‌های ادب و صمیمیت و سادگی. با صدای خالی شکم‌ها و گل‌های زرد صورت‌هاشان. زنگ تفریح اعلام می‌شود بی‌آن‌که دندان‌هایی به جویدن درآید و شانه‌ای تنه بزند و کسی خوشحالی پاهایی را دنبال کند… یک‌روز تمام شده‌است و بچه‌ها یکی یکی درس دیروز را بدون جا گذاشتن حتی یک کلمه از حفظ جواب می‌دهند. بین دخترهای این مدرسه نابغه‌هایی به چشم می‌خورد که در آینده می‌توانند حرف‌های زیادی برای گفتن باشند. اما متأسفانه سر تحصیلشان پس از تمام شدن دوران راهنمایی به سقف کوتاه آسمان برخورد می‌کند و باید دست‌های لاغرشان را آماده کنند تا به دست ضخیم مرد بی‌سوادی افسار شود. اما با وجود آگاهی از این موضوع درس‌هایشان را خوب می‌خوانند. -در آینده می‌خوای چه‌کاره بشی؟ -اجازه آقا ما تا کلاس نُه بیش‌تر نمی‌تونیم درس بخونیم. چون دبیرستان نداریم. البته جاشو چند ساله مشخص کردن اما … خونواده‌هامون هم اجازه نمی‌دن بریم کرمانشاه یا کوهدشت پیش فامیلامون… اکرم دانش‌آموزی‌ست که معنی تمام لغات کتاب فارسی را پیش از آن‌که من بگویم، آرام از زیر زبان شرمش می‌گذراند و اگر بر«بنارِ» جاده‌ی تحصیل دوپای استعدادش را چوب جبر نشکند، بی‌شک نقطه‌ی روشنی خواهد شد در آن دوردست‌ها. اما این‌جا پنجره‌های زنگ‌زده‌ی پا در گل جز به رودخانه‌ی وحشی سیمره باز نمی‌شود که از رگِ دره‌ی دو کوه، زخم‌های فاجعه‌ی قومی را هوار می‌کشد و پیچ می‌خورد. این‌جا آخر لرستان است با بچه‌هایی که قارقار پی‌درپی شکم‌هاشان را دهان باز کفش‌های‌شان فریاد می‌زند و تا حال کسی نگاه راستش را به بی‌گناهی‌شان چپ نکرده‌است.
*** شب است. شب خاموش کوهستان و صدای کوفته شدن سیمره بر سنگ‌ها با خاطره‌ی بچه‌های ذهنم بخش می‌شود: اجازه آقا سلام! آقا اجازه خداحافظ!
+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و ساعت 14:49 |

ماجرای من وخرحاجی

 نشريه سيمره/حشمت‌اله آزادبخت:  آقا دربست؟ ترمز می‌کنم. کجا؟ آبادی. زیاد دور نیست. همین چند کیلومتری شهره. دهان بازش آبادی را طوری ادا می‌کند که ذهن آدم را به هر آن‌چه رنگ آبادی است می‌برد… ساختمان‌های چسبیده به شهر را پشت سر می‌گذارم. در خودم غوطه خورده‌ام و کمی از حواس چشم‌هایم به چاله چوله‌های آسفالت جاده است که با صدای تند و عصبانی زن از صندلی عقب، گوش‌هایم را به یاد می‌آورم: بهترین دعا نویسه. دعا می‌کنه سنگ راه می‌افته. و مرد که انگار تسلیم اطمینان زن شده‌است لبش را به آتشی می‌سپارد و تمام سینه‌اش را همراه دود غلیظی در فضای کوچک ماشین پخش می‌کند… نشانی خانه‌ی… را جویا می‌شویم. باید از کوچه‌ای بگذریم که به اندازه‌ی پنجره‌های آبادی چاله‌های پر از آب دارد. با اندازه‌ای که چاله‌های پشت سر به دستم داده‌اند، باید از چاله‌ی روبه‌رو عبور کنم که با صدای شکستن یکی از فنرهای عقب ماشین متوجه می‌شوم چرخ‌ها در بد مخمصه‌ای گیر کرده‌اند. نمی‌دانم این همه آدم از کجا ظاهر شدند که ماشین را با زور دست‌هایشان از چنگ گل‌آلود چاله بیرون می‌آورند… مرد در خانه‌ای را می‌کوبد. برمی‌گردد: خونه رو عوضی اومدیم. این خونه‌ی یه دعانویس دیگه ‌است. زن قسم می‌خورد که یک‌بار دیگر آمده‌است اما گیج شده. به نزدیک خانه‌ی‌ اصلی می‌رسیم. زن می‌گوید: جان پسرم الان یادم اومد. خودشه. همینه. بدم نمی‌آمد تا آخر ماجرا همراهشان باشم. حالا دیگر من هم جزیی از این ماجرا شده‌ام. یاالله… زن تقریباً مسنی با تعارف بسیار به استقبالمان می‌آید. انگار میداند برای چه آمده‌ایم: بفرمایید. آقا هم الان تشریف می‌آرند… پیرمردی چروکیده با لباسی کثیف وارد می‌شود. زن و مرد با دیدن پیرمرد پاهایشان فنر می‌شود و به هوا برمی‌خیزند: آقا دستم به دامنت. – می‌دانم. بزار یه چایی بخورم. کارتون نباشه. خوب موقعی اومدید. امروز سرم خلوته… خودکار بیک چسب‌آلودی را از جیب بغل کتش بیرون می‌آورد. روی کتابش ولو می‌شود: از کجا اومدید؟ – حاجی آقا چند روز پیش باز اومدم خدمتتون. – ها، ها- اول اشتباه رفتیم در خونه‌ی یکی دیگه. – اون که دعا بلد نیست. اون فقط یه کلاه‌برداره. واسه هر کی دعا می‌کنه، دفعه‌ی بعد یه راست می‌آد پیش خودم. همسرش که گویا دیالوگ خودش را از حفظ دارد، ادامه‌ی حرف زدن را از دهان حاجی می‌قاپد: یک شب حضرت… به خواب حاجی اومده و گفته واسه مردم دعا بنویسه. این بهره رو همون شب «اون» به حاجی داده. هیچ‌کس مثل حاجی دعا نمی‌کنه. حاجی ابرویی بلند می‌کند: خوب حالا بگید ببینم دردتون چی بود؟ – حاجی می‌خوام واسه پسرم زن بگیرم. ایراد زیادی بهش گرفته‌اند. می‌خوام دعایی بنویسی زبانشون بند بیاد و مهریه رو کم کنند. پیرمرد در حالی که کتاب را به چشمانش نزدیک می‌کند: دعایی برایتان می‌نویسم، سفارشی. – حاجی به خدا اگه نتیجه بگیریم، گوسفند خوبی برات می‌آریم. حاجی کعبه ندیده که انگار به پر قبای تخصصش برخورده بود خودکار را به زمین پرت می‌کند: کار من اگه نداره. بیا زود این کتاب و ماچ کن. زن باز هم به مردش مجال نمی‌دهد و دست حاجی را می‌گیرد و سه بار می‌‌بوسد و پیشانی بر کتاب دعا می‌گذارد. حاجی باز ابرویی بالا می‌کشد و رو به من می‌گوید: تو هم می‌خوای دعا بکنی؟ – آره حاجی. کاربرات ماشینم مدتیه خرابه، ولی فعلاً کار اینا رو راه بنداز… – سواد داری؟ – آره. خواندن و نوشتنی بلدم. – ببین این دعای چیه؟ مال زبان‌بنده؟ خط درهم و برهم صفحه‌ی کهنه و رنگ و رو پریده‌ را نمی‌توانم درست بخوانم. – آره حاجی خودشه. مال کاربراته… بعد از نزدیک به دویست و اندی خیس شدن نوک خودکار با زبان پیرمرد، بالاخره سوت پایان نود دقیقه دعا با نفس بلند حاجی به صدا درمی‌آید: پول رو بذارید زیر این پارچه. نام نمی‌برم چه‌قدر. گناه داره. ولی دعای خیلی خوبی واستون کردم، ها… برای رفتن نیم‌خیز می‌شوم اما نه. تازه نیمه‌ی اول ماجراست: امانتی رو آوردید؟ مرد نگاه ساکتی به زن می‌اندازد. زن که قبلاً سفارش حاجی آقا را به گوش توجه سپرده بود، دست در کیفش فرو می‌برد و مشمایی پر از کاه و جو جلوی حاجی می‌گذارد: بسه حاجی؟ حاجی بی آن‌که حرفی بزند دعا را تکه تکه می‌کند و آن را با کاه و جو قاطی می‌کند: بلند شید. دنبال حاجی به راه می‌افتیم. حاجی به آن‌ها فرمان می‌دهد که مخلفات را به خورد خر بسته شده بدهند. این‌بار زن و مرد به هم تعارف می‌کنند. بالاخره پس از مِن و مِن کردنی کوتاه، مرد پیش‌قدم می‌شود. الاغ بدبخت که معلوم نیست چند روز است بی آب و کاهش گذاشته‌اند تا اشتهایش باز شود، محتویات مشت مرد را به سرعت یک پیتزا نوش جان می‌کند و گردنی می‌چرخاند. با چرخیدن سر الاغ، نگاهم به آن طرف‌تر تغییر مسیر می‌دهد. جایی که الاغ دیگری کنار دیوار آن یکی حاجی آقا بسته شده‌است و حتماً منتظر یک مشت کاه و جو و دعاست تا هم گوشه‌ی معده‌اش را از جهنم درآورد و هم مشکل آدم درمانده‌ای را چاره کند. با خودم فکر می‌کنم که آیا تنها خر می‌تواند این کار را انجام دهد یا دیگر حیوانات هم می‌توانند؟ و آیا تمام خرها دارای این ظرفیت هستند یا تنها مربوط به نوع خاصی از آن‌هاست؟ اگر روزی نسل «خر»ها منقرض شود تکلیف این همه مهریه‌ی سنگین چه می‌شود؟ و من چه‌قدر عقب‌افتاده بوده‌ام که فکر می‌کردم این جناب خر تنها برای سواری خوب است یا گاهی کله‌پوکی و نفهمی بعضی آدم‌ها را به وی تشبیه کنند و این آقای دعا نویس چه‌قدر کم لطف و قدر ناشناس است که قسمتی از درآمد این خر را به یک دست جُل و یک دانه کلاه و یک افسار رنگی و یک آخور مناسب اختصاص نمی‌دهد تا او بتواند کارش را بهتر و بدون دغدغه انجام دهد… آبادی را پشت سر گذاشته‌ایم و باز صدای مرد مرا متوجه چاله‌های جاده‌ی قدیمی می‌کند: مرتیکه‌ی احمق. خیال کرده«خر» گیر آورده. پدری ازت درآرم کیف کنی. حالا دیگه باید تو التماس کنی تا ما مهریه رو تعیین کنیم… *** …

+ نوشته شده توسط حشمت اله آزادبخت در شنبه دهم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:32 |


Powered By
BLOGFA.COM


*****


**** !-- Begin ParsTOOLs.com ‍Dictionary Code -->