X
تبلیغات
عقربه ی یخی






























عقربه ی یخی

ادبی - اجتماعی


من شبیه شبی غم انگیزم

از زمین از زمانه لبریزم

بی تو سنگ صبور دلتنگی

گریه ها را کجا بیاویزم ؟!

بی شکوه بهار لبخندت

باورم شد چقدر پاییزم

این که چشم تو را نفهمیدم

روز و شب با دلم گلاویزم

میله میله به گریه دل بستم

مملو از لحظه های کهریزم

مثل برگی شکسته می پوسم

مثل ابری گرفته می ریزم

بی عصای سپید دست تو

غصه ها را چگونه برخیزم ؟!

بغض ها را کجا بمیرانم

گریه ها را کجا بیاویزم ؟!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 20:40 توسط حشمت اله آزادبخت|

چشم مرا پر کرده تا آن سوی دورها

دستان بالا آمده از خاک گورها

این سو کسی کنج خودش زخمی نشسته است

تا خورده از آزار این لبخند شورها

این گوشه ها دیگر چراغی گل نمی کند

تا نشکند کس کوزه هابردوش کورها

بوی تعفن در دهان شهر پیچیده ست

یک ردپا خط خورده از دست سپورها

کز کرده یک شاعر میان زانوان خویش

در لابه لای سفره های بی عبورها

گل می کند دستی میان آسمان و دود

شاید بیاید یک سوار از دور دورها

آنان که چشمان تو را باور نکرده اند

با شعر من لج کرده اند بی شعورها


نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 20:9 توسط حشمت اله آزادبخت|


سنگ بر دوش سنگ خوابیده ست

پیش پایم درنگ خوابیده ست

مثل ابری سیاه پوسیدم

درهوایی که منگ خوابیده ست

روی آرام برکه ی خوابم

اضطراب نهنگ خوابیده ست

آهوی بیــــــــقرار رویاها!

یک قدم تر پلنگ خوابیده ست

بر گلوی بلند فریادم

رد خون دو چنگ خوابیده ست

باز اینجا مقابل غزلم

جوخه های تفنگ خوابیده ست

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 23:44 توسط حشمت اله آزادبخت|

 برای خواندن مطلب جدید من لینک زیر را کلیک کنید


http://homian.ir/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C/

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 23:25 توسط حشمت اله آزادبخت|

چشم تو شعر تر شیراز است

لب تو تکه ای از اهواز است

با تو خورشید نمی خواهم و ماه

صورتت آینه ی ایجاز است

تا بیایی به دلم سر بزنی

پلک این پنجره هرشب باز است

اهلی کنج اتاقم کردی

وحشیِ چشم تو آدم ساز است

آسمان گرچه پراز زنجیراست

پلک تو مشق شب پرواز است

این لک از دختر کشمیر پراست

چشم تو شعر تر شیراز است

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 14:38 توسط حشمت اله آزادبخت|

تووِرگ و کموترل بی جا کوشتم

جدل دریژ و تاول پا کوشتم

اِ شهری پر اِ شونل کز یخ بستم

کویچل پر اِ پنجره بونیا کوشتم

چوی روئی بَن اِ سالل بی وارونی

پلقاشه شوئل موجل دریا کوشتم

یِ شاعر عاشقی دیری گیونه منی

اِ شاعری و عاشقی، حاشا کوشتم

هور ها سر برزی یل بنارل بی بِن

پا حسرتی و کلاش درّیا کوشتم

دویر اژ دلل تنگ سراپا سزیا

ای آرزوئل گوجین کوشیا کوشتم

هاکو کلکی قلف سنگینه آکِ

عشق ، ای متل پراژ معما کوشتم

×××

تگرگ و کبوترهای بی جا مراکشت/جاده های دراز وتاول پا مراکشت/درشهری پراز شانه های کزکرده یخ بستم/کوچه های پراز پنجره های بسته کشت مرا/مثل رودی زندانی سال های بی باران/کابوس شب  های موج های دریا کشت مرا/یک شاعر عاشق دارد جان می کند / از شاعری و عاشقی حاشایم کشت / خورشید بالای بلندی های بی انتهاست/پای حسرتی و کفش های پاره مراکشت/دور از دل های تنگ سراپا سوخته/ این آرزوهای کوچک مرده کشت مرا / کوانگشتی این قفل سنگین را بازکند؟ / عشق ، این قصه ی پراز معما کشت مرا.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 2:48 توسط حشمت اله آزادبخت|

هومیان نیوز

http://homian.ir/

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 21:17 توسط حشمت اله آزادبخت|

باز غریبانه کلک خورده ام

باز کمی سم و کپک خورده ام

وای که آتش شده ام پا به سر

از تو چه پنهان که درک خورده ام

دست به زخمم نگذارید...آخ!

بند به بندم متلک خورده ام

برگ به برگم همه با باد رفت

باغ پریشان شتک خورده ام

هر غزلم را اثر سنگ هست

آینه ی گیج ترک خورده ام

آه که از قلدر چشم شما

دیر زمانی ست کتک خورده ام

چشم تو با زخم دلم تا نکرد

من که از آن سفره نمک خورده ام !

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 0:49 توسط حشمت اله آزادبخت|

فصل گرم سلام و علیک ها !

سلاااااااااام برادرعزیز بهتر از جان ، جانی چندروز پیش و عزیز دل امروز تا یک ماه آینده !

درسالن انتظار شهرداری کوهدشت نشسته ام ودر فکرهای از هردری این روزها فرو رفته ام که ناگهان بار یک تریلی سلااااممممم روی سرم خالی می شود و چنان ازجا بلند می شوم که نزدیک است از سقف بیرون بزنم . چندنفربا آغوش های آماده به طرفم خیزبرمی دارند :حاجی باز هم به پشتوانه ی شما واسه شورا اسم نوشته...گیره ی بازوی حاجی چنان گردنم را چفت می کند که رضا زاده وزنه ی سیصدکیلویی را و هنوز بعداز چند روز مهره های هفت و هشت گردنم که فکرمی کنم برای همیشه هشت و هفت شده اند ، تیرمی کشند.خودم را با تکانی و لبخندی ساختگی مثل برخی ژست های...عقب می کشم ومی خواهم با شاه کلید چشم حاجی ای صمیمانه ، قفلِ بازِ دستِ احتمالیِ دیگری را ببندم که درچنگال سلام و علیک شیر دیگری گرفتار می آیم که میخ صدای حاجی حاجی اش تندتند در گوشم فرومی رود و از کاسه ی سرم بیرون می زند.

یک ساعت گذشته است اما هنوز ورود و خروج بی سبب کارکنان شهرداری به دفتر شهردار تمام نشده است که می روند و چنددقیقه بدون کلام دراتاق می مانند و بیرون می آیند تا خود را برای باز آمدنی دوباره آماده کنند. هفت نفر از درورودی اتاق شهردار وارد می شود و هشت نفر صادر می شود و دوساعت دیگر گذشته است و من موفق نمی شوم باچند سوال کلیشه ای با آقای شهردار خبرم را تهیه کنم.

هنوز از حیاط شهرداری بیرون نرفته ام که دستی از پشت چشم هایم را سفت می بندد . من کی ام ؟ تانگی ولت نمی کنم .ههههههههه ! بالاخره پس از چنددقیقه بازجویی صمیمانه ،چشم های فرورفته ام از حبس آزادمی شوند .سرم را برمی گردانم که هیکلی غریبه چون ژان وال ژان مقابلم قهقهه می زند: سلااام استاد! خودت که می دونم لطف داری ، به فامیلات سفارش کنی واسه رای...

از درِشهرداری بیرون می زنم .از یک طرف دردگردن آزارم می دهد از طرفی توپ پلاستیکی چشم هایی که هنوز جا نیامده ند و خیابان سیاه را نمی توانم عبور کنم.دست هایم را دراز می کنم تاعرض خیابان را بگذرم که جییییغ ماشینی مقابل پایم سکوت می کند و هشت نفر ازآن بیرون می ریزند.از ترس گناه احتمالی و کتکی جانانه، پاهای فرارم را آماده می کنم که دست درازی که هنوز صاحبش کامل از ماشین بیرون نیامده ، درشانه ام چنگ می زند. دیگر فاتحه ام خوانده است .سر دلهره ام را برمی گردانم که کت و شلواری گشاد،تنگ، درآغوشم می کشد:سلاااام آقا! امسال هم مزاحمت هستیم ...کجا تشریف می بری؟ راه نداره باید برسونمت..

آن سمت خیابان و تهیه ی گزارشی از فرمانداری را بی خیال می شوم و راه راستم را کج می کنم .نرسیده به میدان ، به کوچه ی چپ می زنم که هنوزپیچ را نبریده سرم به پیشانی زمختی برخورد می کند.دست عذرخواهی برسینه می گذارم . اما دست راست طرف که تخم مرغ پیشانی اش بالا آمده  به طرفم سیخ می شود و دست چپش تند درجیب فرو رفته و همراه کارد ، ببخشید، کارت کوچکی به طرفم برمی گردد: مردحسابی نیستی ! احوالی نمی پرسی !

باز خیابان را بی خیال می شوم و درد سر و گردن و چشمم را از کوچه پس کوچه ی شهر به نزدیک خانه می رسانم.کلید در را آماده می کنم که چندنفر کنار درخانه سلام و علیک شان گُرگرفته است. چندنفر که بی شک چند شب دیگر باهم به اءتلاف خواهند نشست..حالا دل شیر می خواهد تا از این بیشه گذشت.یک لحظه دل به دریا می زنم اما باز فکر گرفتار آمدن در دست های سلام و علیک این همه کت و شلوار پاهایم را برمی گرداند...

شماجای من باشید با این همه درد کدام راه را انتخاب می کنید؟ بازگشتن به خیابان های شهر، ریسک ردشدن از کنار چندنفر کاندیدا که راه را قرق کرده اند و تا یک ماه دیگر سرسلام و علیک و دست درگردن انداختن شان می خارد، ماندن کنار دیوار انتظار زیر بارانی که حالا به شدت تند شده است ، بالارفتن از دیوارچند همسایه پایین تر...یا...

********

کسی با پلاستیک سیاه بزرگی در سر که از مغازه ی همسایه تهیه کرده وجای چشم ها و دهانش را سوراخ کرده است با لرز از کنار چند نفر می گذرد و کلید را آرام در قفل درمی چرخاند وبه سرعت خودش را درآغوش حیاط می اندازد.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:33 توسط حشمت اله آزادبخت|

(منتشرشده در نشریه ی سیمره)

حشمت‌اله آزادبخت: هنوز گره این قصه‌ی تلخ گلوی آرامشم را سفت چسبیده است که مردی! دختری سه ساله و زنی را در خواب خفه کرد و تازه فردای آن شب متوجه شد چه جنایتی را ناخواسته مرتکب شده است، وقتی به یادآورد صاحب ناخن‌های کوچکی که نتوانستند حلقه‌ی دست‌های او را عقب برانند دخترش بود نه گرگ هاری که به خانه‌اش حمله کرده بود و زنی را که مجالش نداد تا چشم‌هایش را از خواب بردارد و هوار تقلایی سردهد، همسر وفادارش بود نه ماده گرگی که قصد دریدن دخترش را داشت…
کار از کارگذشته بود و حتا اعتراف به این که شیشه کشیده بود و زن و فرزند خود را به شکل گرگ دیده و …خالی‌اش نکرد.
قبلاً قسمت حوادث برخی نشریات را به خاطر سرگرمی می‌خواندم بعد چشم‌های حوصله‌ام را یک راست در جدول می‌انداختم تا با حل آن کمی از روز و بی‌کاری ممتدش را بکُشم اما این روزها جرئت بازکردن صفحه‌ی حوادث هیچ نشریه‌ای را به شهامتم راه نمی‌دهم که پُرند از اتفاقاتی که مو برتن زندگی‌ات سیخ می‌شود. جوانی پس از مصرف شیشه پدر پیر خود را تکه تکه کرد، مردی سر همسرخود را بعد از مصرف شیشه از تنش جداکرد، جوانی با چاقوی آغشته به خون برادرش خود را به اداره‌ی آگاهی فلان شهر معرفی کرد، پدری نوزاد خود را تکه تکه کرد…..
از وقتی بازار مواد مخدر توهم‌زا در شهر و روستا و ده‌کوره‌ها گُرگرفته است و به تبع آن این همه اتفاق جورواجور روزانه گوش دلخوشی‌ات را می‌آزارد، باید رحمت بفرستی به تریاک فروش‌های خیابان‌های …که دانه‌های ریز و درشت تریاک، ببخشید، نقل را تند تند می‌فروشند و یادش به خیر گفت به هرویینی‌های بی‌آزار و خوش‌زبانی که ضبط ماشینی را محترمانه برمی‌داشتند تا در گوشه‌ی دنج و امن بیرون از شهری خود را برای چند لحظه به فضا بفرستند و دست آخر، سوار بر آواز دل‌نشینی به شهر بازگردند.
یکی از دوستان که به یکی از کشورهای پیش پاافتاده‌ی همین نزدیکی‌ها سفرکرده بود می‌گفت درتمام آن کشور بزرگ به اندازه‌ی سرسوزنی مواد مخدر یافت نمی‌شود و هوس دیدن جمال یک معتاد به دلت می‌ماند. می‌گفت وقتی جریان را جویا شدم معلوم شد شدت مجازات برای مصرف کننده‌ی مواد مخدر به قدری‌ست که کسی جرئت فکر کردن به آن را به شجاعتش راه نمی‌دهد…
با خود گفتم راستی اگر کسی جرئت مصرف نداشته باشد فروشنده‌ای هم وجود نخواهد داشت و البته که در سوراخ سنبه‌های دیار کهن من مواد بنیان‌کن شیشه ساخته می‌شود و درهرنقطه از هرشهری، کمتر از پنج دقیقه می‌توانی تهیه‌اش کنی. آن هم درسرزمینی که پیشینه‌ای به وسعت تاریخ دارد و هشت سال مقابل بزرگ‌ترین زورگویان جهان مردانه ایستاد و زانو نزد و حالا جوان‌ها و نوجوان‌هایش مقابل مشتی شیشه دانه دانه زانو می‌زنند.
چه‌قدر دست بر دهان قلم می‌گذاری وقتی شانه‌های نوجوان‌هایی را می‌بینی که نروییده پژمرده شده‌اند و چقدر نگفتن را تاب می‌آوری وقتی هربار می‌شنوی مردی سر فرزند خود را برید چون تنها چند لحظه در توهم کشیدن شیشه فرورفته بود؟!
متأسفانه برخی خانواده‌ها هم چشم کنترل بر رفت‌و‌آمدها و دوستی‌ها ودیرآمدن‌ها و… فرزندان خود بسته‌اند ‌و وقتی متوجه می‌شوند که کار ازکار سلامت آن‌ها گذشته و تازه به یاد می‌آورند که چطور آستین درمان یا همان ترک جگرگوشه‌هایشان را بالا بزنند!!
یک مشاور اجتماعی می‌گفت متأسفانه خانواده‌ها آخرین کسانی هستند که متوجه ابتلای فرزندان می‌شوند و اولین کسانی هستند که به فکر درمان می‌افتند اما …
از خانواده‌ها که بگذریم چنگ این نوشته و نوشته‌های از این دست، یقه‌ی مسئولان را سفت می‌چسبد که هرچه زودتر پلک چاره‌ای و همتی بالا بزنند تاروزبه روز سیل بنیان کن مواد مخدر به ویژه شیشه، پل‌های نشاط خانواده‌ها را ویران‌تر نکرده است. چرا که داس قانونی سخت و اجرایی مداوم و قاطع می‌تواند علف‌های هرز سوداگران مرگ را از میان بردارد.
از بستن سوپرمارکت‌ها، ببخشید، مراکز مشخص فروش شیشه که بگذریم، بستن چند زیرزمین عرضه‌ی قلیان چه‌قدر سخت شده است که چندین سال است هوارمطبوعات لرستان از گوش ابرها هم گذشته است اما هم‌چنان شاهد فعالیت غیرمجاز آن‌ها هستیم. امروز ده مرکز عرضه‌ی قلیان قفل می‌شود و فردا بیست مرکز، دور از چشم‌غره‌ی قانون، افتتاح می‌شود.
باور کنید الفبای آلوده شدن به مواد مخدر در همین قلیانی‌ها تدریس می‌شود. و اگر بنده را به توهم محکوم نکنید، باید باور کنیم نوجوان‌هایی را می‌شناسیم که پس از چند ماه مراجعه به همین پاتوق‌های دودی، یک راست سر از شیشه و کراک درآورده‌اند و می‌آورند و خواهند آورد. و باور می‌کنم وقتی کشتی گرفتن … را می‌دیدم لذت می‌بردم و وقتی بعد از یک‌سال دهان بی‌دندان و شانه‌های افتاده و ستون خم شده‌ی پاهایش را دیدم در حالی که دست التماسش را به سوی رهگذران دراز می‌کرد، و بعد از یک ماه مچاله‌اش را در تابوت کوچکی گذاشتند، که…

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 2:6 توسط حشمت اله آزادبخت|

یک دفتر شعر و جیب خالی با من

یک عمر وجود احتمالی با من

یک خنده ی زورکی و یک حلقه طناب

در جمجمه ی جنابعالی با من

*****

چندی ست هوای خانه ام دلگیراست

هرروز برای خنده هایم دیراست

بدجور هوای پرکشیدن دارم

اما همه جای آسمان زنجیراست

***

چندی ست که دلتنگ نگاهت هستم

پابند قرار چشم ماهت هستم

هرچند من از آمدنت مایوسم

بدجور ولی چشم به راهت هستم


نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 19:44 توسط حشمت اله آزادبخت|

لرستان در نخستین جشنواره ملی صدای عشایرایران غوغاکرد(گزارشی از جشنواره)

اولین روز جشنواره ست. نمایندگانی ازسی و یک استان کشور احشام خود را در میدان ونک جمع کرده اند تا با حرکتی نمادین از کوچ و زندگی عشایری , زنگ آغاز جشنواره را به صدا در بیاورند.هر استان جداگانه و به نوبت گله ها و احشام خود را می راند تا مسیر یک کیلومتری تا پارک " وی " را با صدای گوسفندان و زنگوله ی کوچ همراه کنند. شاید سال ها پیش که نه از ویترین ها خبری بود و نه از ساختمان های سربه هوا اینجا دره ی سبزی بوده و هروز پیش از طلوع آفتاب , صدای بیدارشدن ایل در آن می پیچیده و ...

حرکت نمادین کوچ برای پایتخت نشین ها بسیار جذاب و خوشایند است و امروز روزی ست جدای از دویدن های کاری و روزهای تکراری شهرنشینی و شاید این روز سال ها در ذهن عابرانش بماند. برخی از تماشاچیان که چشم های اشتیاق را به حرکت نمادین کوچ ایلات زوم کرده اند ,می گویند: دیدن این تصویر ما را به فضای ساده و صمیمی و بی رنگ و ریای ایل می برد. بعضی به حال زندگی ایلی غبطه می خورند و می گویند اگر زندگی شهری اجازه می داد دوست داشتیم به جای ماشین و دود مسموم خیابان ها هرروز با این صحنه ها روبه رو می شدیم. نوجوانی درحالی که دستش را در گردن بزی انداخته است می گوید: اگر این ها نبودند زندگی شهری هم بی معنی بود و ما نمی توانستیم لبنیات خود را تامین کنیم.زنی گوشه ی چادرش را به خیسی چشمش می مالد : چهل سال پیش به تهران آمده ام اما کودکی ام را با این چیزها گذرانده ام...

آن چه برجذابیت این حرکت نمادین می افزاید , دسته ی ساز و دهل لرستان  است که پیشاپیش آن می نوازند و پیش می روند و نواهای فراموش شده ی فرهنگ سور و سوگ این سرزمین را در گوش پایتخت می نوازند و عده ای دستمال های " چوپی " را در هوا می رقصانند. در انتهای مسیر معین کوچ , سیاه چادرهایی برپاشده است تا جای استراحت کوچ نشینان باشد و دیگ های آش رشته  ومشک های آویخته ی دوغی که آماده اند لب های از راه رسیدگان را رمقی تازه ببخشند.حرکت نمادین کوچ عشایر در سیزدهم بهمن 91در واقع زنگ آغاز جشنواره ای بود که نواخته شد تا سی ویک قوم از ایران بتوانند داشته های فرهنگی و شیوه ها ی زندگی خود را عرضه کنند. زندگی و فرهنگ هایی که سال هاست زیر غبار فراموشی گم شده اند و بالاخره سازمان میراث فرهنگی آستین همت بالا زده و پشت ویترین پایتخت آورد تا معرفی شوند. دکتر ملک زاده رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری با ابراز خرسندی از برگزاری این حرکت , می گوید: فرهنگ گم شده ی کوچ و عشایر باید به همه نشان داده شود و از طریق این جشنواره هاست که می توان به زیبایی های این فرهنگ غنی و ارزشمند پرداخت.

روز دوم جشنواره ست و تمام مدیران کل میراث فرهنگی و گردشگری و بسیاری از مسوولان کشوری و استانی آمده اند تا با گشودن غرفه ها در محل نمایشگاه بین المللی تهران, نخستین جشنواره ی ملی صدای عشایر رسما آغاز شود.غرفه ها گشوده می شود. به برخی سالن ها سری می زنم تا با شیوه ی چینش و عرضه محصولات و صنایع دستی شان آشنا شوم.آن چه جالب توجه است اشتراک تمام قبایل ایران از نظر ابزار زندگی و محصولات تولیدی ست با تفاوت هایی جزءی از نظر رنگ و طرز بافت که شرایط اقلیمی در آن بی تاثیر نبوده است. وباز نقطه ی اشتراکی که در وسایل حیاتی زندگی قبایل دیده می شود این که همه بنابرضرورت زندگی دام پروری از مو و چرم و پشم احشام خود بالاترین استفاده ها را برده اند. از مقابل هرسالن که می گذری حس می کنی به نقطه ای دور از کشور سفرکرده ای . آذری ها چنگ های عاشق را برچگورها فرود می آورند و آواز عاشقانه سرمی دهند. بلوچ ها با تن پوش سیاه و سفید شان می چرخند و سماع می کنند و بختیاری ها با نوای سرنا چرخ می خورند و چوب های بازی را بر هم می کوبند و کردها که با لباس های یک رنگ و شال پهنِ کمرشان ,دست های سماع را به هم گره زده اند و....

اما دوربین گزارش را زوم می کنم و به غرفه ی لرستان می روم . جایی که پر از زیبایی های فرهنگی ست. غرفه ی لرستان که به همت شرکت توسعه اندیشان چالاک " تاچ "و حسین باقری , مدیرعامل این شرکت و کارکنان تلاش گرش برپاشده است پرباز دید ترین غرفه ست. باوجود عدم پوشش رسانه ای این جشنواره و ضعف تبلیغات از جانب مسوولان , اما باز این غرفه ی لرستان است که هروز پراز بازدید کننده هایی ست که برخی از آن ها روزی چند باربرای دیدن برنامه های متنوعش کیلومترها ترافیک سنگین بزرگراه ها را برخود تحمیل می کنند.فکر می کنم از برگ های برنده ی غرفه ی لرستان, برنامه ریزی های هرروزه ای ست ازعوامل اجرایی اش که هروز صبح در شرکت تاچ ضمن جلسه ای چندساعته ریخته می شود .

اینجا سالن شماره ی 27 نمایشگاه است جایی که تصویری از کوه های پراز بلوط ودشت های پراز شقایق های سربه زیری از امین آزادبخت بر سینه ی دیوار ورودی اش نصب شده است و گاه به گاهِ سرنانوازی و پایکوبی گروه سماع با شال و ستره های زیبا و کلاه های نمدی که درواقع تابلوی گویای غرفه ی لرستان است.قسمت سمت چپ سالن را پنج تخته سیاه چادرتشکیل داده اند که شانه به شانه ی هم تا انتهای سالن را ایستاده اند. سیاه چادرها با فضا و ظاهری کاملا بومی برپاشده اند به طوری که به محض ورود به سالن و چرخیدن سر به سمت چپ آن با فضایی کاملا عشیره ای روبه رو می شوی . مقابل هر سیاه چادر " مشک مالار" ی برپاست و گاوآهنی چوبی که نگاه را به سال های دور کشاورزی سنتی پرت می کند. پس از گذشتن از رسن های میخ شده به زمین که انگار چنگ هایی محکم سیاه چادر را همیشه از غارت تندبادها حفظ کرده اند , به اجاقی گِلی برمی خوری که به محض ورود پیش پایت شعله می کشد تا چای خوش طعم خانه را همیشه گرم نگاه دارد. سمت راست " دس هَرّ " یا آسیابی کوچک دستی ساکت نشسته است و گویی چشم به راه دستان گرمی ست تا پس از سال ها خاموشی با ریختن چند کاسه گندم در سوراخ کنار دسته اش و چرخاندنی کوتاه, آرد امروز خانه را پس دهد .در وسط سیاه چادر " هَلورکی " یا گهواره ای معلق است تا یادآورشب نخوابی ها ولالایی های پاک مادران مهربانی ایل باشد . نغمه هایی که سال هاست با باد فراموشی از سرزمین سبززبان مادران شهرنشین رفته اند .قسمت بالای سیاه چادر را چندبالش بزرگ پرکرده اند که گویا منتظر رسیدن مهمانی, دوبه دو روی هم چیده شده اند. مطبخ سیاه چادر چنان اتاقی جدا سمت راست آن قرار دارد که جای وسایل پخت و پز و نشستن زن هاست....

چیدمان فضای کلی غرفه ی لرستان را محمد حسین آزادبخت برعهده داشته و دیدن این چیدمان خبراز سال ها تحقیق و کار در زمینه ی زندگی بومی دارد.

از سیاه چادر اول که می گذری سیاه چادر دوم برای فروش محصولات لبنی از جمله روغن حیوانی در نظرگرفته شده و سومی و چهارمی و پنجمی هم برای فروش و نمایش محصولات عشایری و پخت نان ساجی و ترخینه و ...

آن چه غرفه ی لرستان را از دیگر غرفه ها ممتاز کرده فضای امروزی روبه روی سیاه چادر هاست که درست نقطه ی مقابل فضای بومی آن قرار گرفته و به نوعی پارادوکسی زیبا را خلق کرده است. تنها سالن لرستان است که ایستگاه رادیویی و نمایشگاه عکس و غرفه ی کودک و سن نمایش و اجرای موسیقی دارد . اسد آزادبخت در لباس خبرنگار ایستگاه رادیویی به همراه یک تصویربرداربا بازدید کننده ها به گفت و گو می ایستد .غرفه ی کودک لرستان با برگزاری بازی های کودکانه ی بومی و روایت متل ها و افسانه های شب های دورودراز مادربزرگ ها ی ایل توسط مریم شفیع زاده و داریوش جعفری بازدید کنندگان بی شماری به خود مشغول کرده ست.بازی های کودکانه ی لرستان آن قدر برای تماشاچیان جذابند که بزرگ ترها هم وارد صحنه شده و باکودکان همراه می شوند.از دیگر به یاد ماندنی های این ایستگاه قصه ی روباه دم بریده است که روایتش انگشت سکوت را دردهان بچه ها و والدینشان فروکرده است. ایستگاه کودک را می گذری و به انتهای سالن می رسی جایی که چهارصد صندلی کنار هم مقابل سن بزرگی چیده شده اند تا  جایگاه نشستن مشتاقان موسیقی لرستان باشد.هرشب یک گروه موسیقی از لرستان با خواننده ای تازه روی سن می آید تا قطعاتی از موسیقی اصیل و دوست داشتنی لری و لکی را برای تماشاچیان مشتاق اجرا کنند. در خلال برنامه های موسیقی گروهی باز روی سن ظاهر شده و با نواختن سرنا و دهل و چوپی, رقص لرستانی ها را به نمایش می گذارند.مجری توضیح می دهد که هریک از حرکات چوپی نمادی ست از زندگی عشایری و حرکات دست و پا در این نوع رقص , بی جهت نیستند و کاملا طراحی شده است.

 علاوه برقسمت ها و برنامه های متنوع لرستان در جشنواره ی ملی صدای عشایر , این اجراهای پی درپی موسیقی توسط گروه زاگرس به سرپرستی امین عباسی و خوانندگان نامی لرستان است که غرفه ی این استان را متفاوت نشان داده است.هروقت خواننده ای از لرستان می خواند و جمعیت , دست های اشتیاق را برهم می زند .مجری گری سیمین آزادی و مریم شفیع زاده هم اجرای برنامه های موسیقی را پررونق تر کرده است. هنگام اجرای موسیقی , سالن آنقدر شلوغ می شود که به راستی جایی برای سوزن انداختن نمی ماند.

عصرروزسوم جشنواره ست که جمعیت به سمت درورودی سالن هجوم می آورند. یک عروس و داماد با پوشش سنتی لرستانی ودر میان کِل و شادی و پای کوبی زنان و مردان ستره پوش  به سالن وارد می شوند .زنی اسپند بر آتش می اندازد و پیش می رود. مردی با تفنگ برنویش می رقصد و جلوی جمعیت پیش می آید . عروس و داماد به سختی از میان هلهله ی شادی جمعیت می گذرند و خود را به " چیت جا " یی می رسانند که قبلا گوشه ی سن اجرای نمایش و موسیقی برپاشده است. زن ها می خندند و ترانه ی " سیت بیارم " را کنار تازه عروس دست می زنند. کسی با مجمعی پراز دستمال های گره خورده ی نقل و نبات بین جمعیت می گردد و دهانی در سرنای شادی می دمد و چوپی شروع می شود.

سجاد همتی , مسوول اجرایی جشنواره ی صدای عشایرلرستان می گوید : قرار است هرروز مراسم یک عروسی در این مکان برگزارشود. همتی توضیح می دهد که عروسی ها واقعی ست و زوج های جوانی هستند که از لرستان دعوت شده اند.

بی انصافی نیست اگر بنویسم مسوولان غرفه ی لرستان خوب کار کرده اند . گاهی به دیگر غرفه ها سری می زنم و جز فروش محصولات بومی خود چیز دیگری برای عرضه نیاورده اند اما این لرستان است که علاوه بر عرضه ی محصولات و ابزار زندگی , فرهنگ های دست نخورده ی گم شده اش را به پایتخت آورده است تا روی دست سالن 27 به دیگر اقوام نشان دهد. هرچند فرهنگ چند هزار ساله ی لرستان را نمی توان در چند روز تعریف کرد اما به پا کردن این لنگه گیوه ی فرهنگی در بیابان دنیای شلوغ و سردرگم امروز نعمتی ست بس ارزشمند.هنگام سرکشی به بعضی غرفه ها بچه های سیاه چرده ای را می بینم که با صدای طبل می رقصند و از حلقه ی تماشاچیان پول می گرفتند. در یکی از غرفه ها هم به پیرزنی برمی خورم که در بلندگویی دستی آواز می خواند تا جیب عابران را متوجه خود سازد . باخود فکر می کنم  یک لرستانی با پشتوانه ای چندهزارساله ی تاریخی و فرهنگی اش هیچ گاه حاضر نیست تن رقصش را برای پول مقابل دیگران بلرزاند و یا...

بسیاری از شخصیت های هنری و سیاسی کشور به دیدن غرفه ی لرستان می آیند وابراز خرسندی می کنند. محسن رضایی یک چایی را مهمان سیاه چادرلرستان بود و نجات جوان های امروز از چنگ تهاجم فرهنگ بیگانه را پرداختن به فرهنگ های اصیل بومی عنوان کرد. سعید شهروز خواننده ی پاپ گفت : همیشه به لربودنم می بالم و...

اما شب پنجم جشنواره برای لرستان به یاد ماندنی خواهد بود. خبرگزاری ها و سایت ها و نشریات مختلف از این شب به عنوان شب فرهنگی لرستان نام برده اند. با راهنمایی بروشورها و تراکت هایی که برسینه ی دیوارها ی نمایشگاه نصب شده است گام ها را به سمت سالن شماره ی یک تندتر برمی دارم.جایی که قراراست همه مهمان برنامه های متنوع لرستانی ها باشند.شانه هایم را به زحمت از جمعیت بیرون در عبور می دهم و سرم را داخل سالن می رسانم.نقاشی های چندین هزارساله ی سینه ی صخره ها, اشیای تاریخی , بناها و پل های باستانی و کوه ها و آبشارها و...لرستان به همراه هوره های استاد رحمان پور روی پرده نمایش داده می شوند .پخش تصاویر به قدری جذاب است که تنها سکوت از ازدحام سالن به گوش می رسد. خیلی از مسوولان لرستانی هم بین جمعیت دیده می شوند. مجری از کسی می گوید که نوای کمانچه ی لرستان را به جهان معرفی کرده است و استاد علی اکبرشکارچی برای چند لحظه روی سن می رود.قسم قربانی , مدیرکل میراث فرهنگی لرستان , سیاهه ای از داشته های تاریخی لرستان را برای مخاطبانش می خواند. نماینده ی مردم کوهدشت در مجلس شورای اسلامی نیز از پله ها بالا می آید تا از لرستان و ارزش های فرهنگی اش بگوید وپس از وی سیروس ابراهیمی تریبون را دراختیار گرفته و سرزمین لرستان را خاستگاه تمدن اولیه ی بشر عنوان می کند و می گوید لرستان را باید جایگاه اولیه ی بشر خواند و شاهد این ادعا نقاشی های پیش از تاریخ میرملاس است و... برنامه ها یکی پس از دیگری تمام می شوند تا فرج علی پور روی سن برود و قطعاتی از موسیقی لرستان را  بخواند.

جشنوره ی ملی صدای عشایر همچنان ادامه می یابد  تا خود را به شب اختتامیه برساند . دراین شب است که نمایندگانی از اقوام مختلف در طبقه ی سوم سالن خلیج فارس جمع شده اند تا با اجرای برنامه هایی, نخستین جشنواره ی ملی صدای عشایر را به پایان ببرندو در این شب است که باز هنرمندان لرستانی جوایز بسیاری را به خود اختصاص می دهند تا لرستان به عنوان غرفه ی برتر جشنواره معرفی شود.

شب آخر جشنواره است و هریک از اقوام باید کوله بار فرهنگی اش را بر دوش بگذارد و پس از یک هفته خستگی فرهنگی به دیار خود باز گردد. به سالن لرستان می آیم عده ای در حال جمع کردن وسایل و باز کردن رسن ها از پهلوی سیاه چادرهاهستند. یک بار دیگر باید کوچ را به نمایش گذاشت اما این بار با " مال بار " یعنی بار کردن خانه ی عشایری . چیت ها به دور خود می پیچند و چوب مالارها به هم می چسبند و آب در اجاق ها ریخته می شود و نمایشگاه بین المللی تهران پس از یک هفته گوش سپردن به صدای اقوام مختلف ایران دوباره به سکوت می نشیند و...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 19:40 توسط حشمت اله آزادبخت|

درمتن و حاشیه ی جلسه ی شورای اداری لرستان

جلسه ی شورای اداری استان لرستان که عصر چهارشنبه11 بهمن ماه در مجتمع فرهنگی , هنری ارشاد کوهدشت برگزار شد خالی از حاشیه های جالب و حرف های قشنگ برخی مسولان استانی نبود که یک جا جمع شده بودند تا کمبودها و نداشته های لرستان از جمله کوهدشت را با جلسه ای پربار به حرف بکشانند ودرنهایت بیکاری و فقر و خشکسالی و ...این شهر بی عبور را چاره ای بیندیشند.

اولین جلسه ای بود که این همه مدیر کل و نماینده ی استان و خلاصه مسوول استانی و شهرستانی را یک جا می دیدی. با این وجود سالن پربود از کت و شلوارهای شیک و دهان های پر از لبخند و حرف های قشنگی که هر شنونده ی کوهدشتی را به سماع وجد برمی انگیخت.

نماینده ی کوهدشت در مجلس شورای اسلامی و عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس , از کوهدشت و کمبودهایش گفت. از بیکاری سالیان و خشک سالی چند ساله اش . از کمبود و نبود آب آشامیدنی گفت و با دهان کف کرده ی روستاییانی ناله سرداد که آب آشامیدنی برایشان کیمیا شده و هرچند روز یک بار تانکری از کوهدشت می رود تا مردم صف کشیده ی تشنه اشان را خوشحال کند وشکم بیست لیتری های شانه به شانه را یکی یکی پرکند...اما دهان نماینده ی مردم کوهدشت با هرچه زحمت از عهده ی بیان تمامی دردهای مردمش برنیامد, چون قصه ی هزار و یک شب است و روزها می خواهد و تریبون ها و ...و اینجا مجبوری از شاخه ای به شاخه ای بیان کنی و وقت گرامی را از کف ندهی.

آقای ملکشاهی که عمری را برصندلی قضاوت نشسته ست, این بار بر تریبون هوار زمین های شهرش ایستاد.از کوهدشت گفت که با داشتن 200 هزارهکتارزمین کشاورزی مرغوب , چونان یک ماهی به قلاب خشک سالی گیرکرده ,لب عطش باز می کنند و مایوسانه می بندند . زمین هایی که در محاصره ی دو رودخانه ی پرآب سیمره و کشکان دارند جان می دهند. رودخانه هایی که می دوند و می روند تا خود را به سد ها و باغات آباد خوزستان برسانند و اگر چنگ همت مسوولان دریغ نکند می توانند برسینه ی زخمی کوهدشت جاری شوند و داغ سالیانش را بزدایند.

اما این روزها دست پرکارِ عزل و نصب های بیهوده , مجال بالازدن آستین های دغدغه ی همشهریان را وقت نمانده و سی سال است هرکه آمد شعرحلوای سد معشوره  خواند و رفت و کاغذ مچاله اش را به دیگری داد و دشت های کوهدشت ماندند و شعارهایی که هیچ وقت لباس خیس عمل به تن ندید.

وباز نماینده ی کوهدشت از پمپاژ آب از پشت سد سیمره به دایره ی نفرینی دشت کوهدشت گفت و امید داد این کار را دنبال خواهد کرد. و ماهم می گوییم : " ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه / من چرا این قَدَر از آمدنت مایوسم؟! "

و نوبت به حرف های قشنگ تر نماینده ی بروجرد , باز در مجلس شورای اسلامی رسید. اما ایشان هندوانه ای با خود از بروجرد با نمیدانم کدام ماشین به کوهدشت آورده بود که با لبخندی شیرین تراز یک قاچ هندوانه های قدیم , کوهدشت را مردمی " غیور " خواند و بیان کرد: " مردم کوهدشت همیشه بیش از صد در صد پای صندوق های رای حاضر می شوند و این نشان از سیاسی بودن این مردم همیشه در صحنه است " تنها کاری که از مسوولان در صندلی های فرو رفته ی سالن برآمد , لبخندی کشیده بود و من که کشیده ای بر صورت دلم تا رنگ زردش را " هُمال " نبیند.قانون بیش ازصددرصد را هیچ ریاضی دانی هنوزجرات کشف و ضبطش به ذهن راه نداده و از این حرف تنها می توان دریافت که همیشه هرکدام از مردم شریف کوهدشت با دو شناسنامه پای صندوق های رای حاضرمی شوند که این از محالات است و کاش به جای چاره اندیشی برای مردمی که پیشینه ای به بلندای تاریخ دارند و هشت سال جنگ تحمیلی را نیز با کمرهای بسته ی شیران محبین در مقابل صدام بندبریده جانانه جنگیدند , بالبخندی از سر یک جوک , از سر تمام مشکلاتش پرید . و این اصطلاح " غیور"  تنها شایسته ی آن سال های خون و خاک و آوار بمب باران و تشیع پی در پی شیرهای در خون راست و امروز باید و باید و باید دست فوج و موج بیکارانش را گرفت و کارخانه ها بر سینه ی دشتش عمود کرد و فکری به حال این همه تبعیضش کرد وجمله ی درااااااااااازِ منفور و منحوسِ عزل و نصب هایِ تهوع آورش را میخ نقطه ی پایان گذاشت و بیژنِ جوانان تحصیل کرده اش را به بند گیسوی منیژه یِ اشتغالی از چاه درآورد. این واژه ی کهنه هم ارزانی شما و شهرهایی که از زور کارخانجات و پروژه های عمرانی ترکیده اند. و حالا جناب بروجردی عزیز و دوست داشتنی شما بگویید واقعا مردمی که بیش از صددرصد پای صندوق های رای حاضر می شوند مستحقند غرور پامال خود را به سالن جلسه ی شورای اداری بیاورند تا بعد از اتمام جلسه , دست های فقر و بیکاری را به زور از میان آن ازدحام ,همراه نامه ای به آقای ملکشاهی برسانند شاید تیری به تاریکیِ وامی انداخته باشند؟! با این که می دانند آن نامه ها دربسته باقی مانده و هیچ حوصله ای ناخن به گشودنشان تیز نمی کند.

از حاشیه های جالب و شنیدنی دیگر این جلسه جمله ی کوتاه و آهنگین استاندار محترم لرستان بود که هنوز در گوش اشتیاقم می آونگد و سر شادی ام تکان می دهد و آن این بود که " تا چند سال آینده هیچ مشکلی در زمینه ی کشاورزی در کوهدشت وجود نخواهد داشت " و من که این بار زبان بداهه ام از شوق می خواست کِل بزند, با خود گفتم: " ای به راهت لب هر پنجره صد جفت نگاه / دشتِ امید شد از آمدنت این دل تنگ...

ما که چند سال ها را صبریده ایم و این چند سال را هم به حساب " چهل تومان کوهدشت " می گذاریم و اگر شده چند سال پلک خواب به هم نمی زنیم تا آب جاری فواره های سرخوشی , نعش بیهوش زمین های کوهدشت را تکانی بدهد. به هر حال کوراز خدا چه خواهد / یک جفت چشم بینا...  

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 19:48 توسط حشمت اله آزادبخت|

بوری وه گردِ لافاوی بچیمن

وه گرد ایل بی خواوی بچیمن

بوری وه گرد بال سیپریسکی

ورِ ژیر آسمو کاوی بچیمن

*****

منه زَما تونه توزا بچیمن

چوی اور اَ سینه پرسوزا بچیمن

ای شهره آزیه تی هرده سالن

وه تورّ خوینالی نوروزا بچیمن

****

شونت بِ دویری اَ شونا مچویچی

وَ سیلی قلف اَ زندونا مچویچی

بوری تا سرخَریوی بیمن ءو یَک

کِ تینی اور اَ وارونا مچویچی

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 16:7 توسط حشمت اله آزادبخت|

برای خواندن گپی کوتاه در باب داستان " عمو رحمان " به قلم توانای آفرین پنهانی به لینک زیر بروید.آفرین پنهانی شاعری ست که داستان هایش را شاعرانه می نویسد.او با دل بزرگی که دارد اما عاشقانه برای کودکان می نویسدبه طوری که باید او را بانوی قصه ی کودکان نامید .هرچند داستان هایی هم دارد برای بزرگ ترها با قلم و سبک خاصی که از  اندیشه ی بزرگ او سرچمه می گیرد با پشتوانه ای علمی که محصول سال ها مطالعه ی این نویسنده ی خوب لرستانی ست. با این وجود وقتی به شعرهای سپیدش سر می زنی آن قدر مست می شوی که دلت می خواهد سرت را به دیوار دیوانگی بسپاری و گریه کنی:

http://artna.ir/fa/25067

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 17:24 توسط حشمت اله آزادبخت|

اندر احوالات برنج!

حشمت‌اله آزادبخت: آورده‌اند در همین نزدیکی مردمی زندگی می‌کنند که تا تقی به توقی نمی‌خورد و کالای بی‌بالایی یافت می‌نشود، نفس‌ها را در سینه به بند کشیده و دست‌های نگرانی  زنجیرِ زانوها کرده و عده‌ای هم گوی سبقت ربوده، پاشنه‌ی کفش‌های تقلا ورکشیده و توبره‌ی جست‌وجو بر دوش انداخته و عده‌ای چاقوی تیز به قصد گوش برادر برکمر بربسته و عده‌ای هم دنده‌های نیم‌شکسته‌ی پهلو را به اقیانوس مواجِ گاه‌گدار صف‌های توزیع شهر می‌زنند.

پدربزرگ‌ها از پدرها و پدرها از لب‌های آویز اندوه‌بار ما نقل می‌کنند که: یک ماه پیش، برنج کمیاب شد. مردم غیور ما گویی همه از خواب یوسف برخاسته، دهان‌های خبر را به گوش خوابیده‌ی هم رساندند و به خیابان‌ها ریختند. مغازه‌داران که وضع را چنین یافتند گوش کیسه‌های ده کیلویی هندی را گرفته و به انبارهای مصری خود بردند. برخی، البته عده‌ی کثیری از عاملان توزیع که وضع را چنین دیدند چنان برق جَستند و تریلی‌های برنج هندی یارانه‌ای ایرانی را که قرار بود به مردم صف کشیده تحویل دهند، به زیرزمین‌ها بردند و شبانه به دلالانِ گوش‌ها را تیزکرده و بوها را تقویت کرده فروختند و نصف شبانه به ریش نداشته‌ی خود خندیدند.
پدربزرگ‌ها که در قبرستان‌ها دور هم جمع شده‌اند، نقل می‌کنند که اگر همین نوادگان صف کشیده‌ی دنده‌شکسته‌ی دست و پا دررفته‌ی تیر به شکم خورده، یک ماه دندان تحمل بر جگر غیرت می‌گذاشتند و خوردن کوفته‌ی برنج را بر خود حرام می‌کردند، نه کیسه‌های برنج پر درمی‌آورد و نه سودجویانی کارد تیز حماقت بر موی گردن مردم، یعنی هم‌نوعان خود می‌گذاشتند و از خون بی‌رنگ آن‌ها ماهی می‌گرفتند. اما نوادگان بیچاره‌ی ما از بس مار سیاه و سپید به خواب دیده‌اند که از دیدن طناب حیاط همسایه هم رنگ می‌بازند و با شنیدن خبرگرانی در راهِ کالایی فوراً به سکته‌ی جیبی کاملی دچار می‌شوند.
و باز از یکی از پدربزرگ‌ها نقل است در حالی‌که عصایش را برچاله‌های معابر شهر می‌کوبید، دست بر دل قهقه‌اش گذاشته بود که: در یکی از شهرهای لرستان، یک ماشین‌باری، سر کوچه‌ای ایستاد و بلندگویش از کیسه‌های سی هزار تومانی برنج خبرداد. یعنی همان کیسه‌های دوازده هزار تومانی که تا چند هفته‌ی پیش کنار پیاده‌روها بالا آمده بود و کسی نمی‌خرید: مردم گرسنه‌ی درازکشیده بر سر آهنی‌اش ریخته و هر نفر با دو دست چهار کیسه را به خانه برد و به سرعت به پیست صد متر خرید بازگشت… اما خوشبختانه وقتی دهان دوخته‌ی کیسه‌ها پاره شد و نگاه‌های وارفته به دانه‌های جو و گندم و ماسه اصابت کرد، از ماشین با انصاف مردم‌دار تنها سایه‌ای به جامانده بود و چشم‌هایی که به طبل سیاهی می‌زد و شکم‌هایی که بر شیپور گرسنگی…
اما من که برادرانم را خوب می‌شناسم به آن‌ها حق می‌دهم که اگر سنگ هم دو روز کمیاب شود تمام سنگ‌های مراتع را در کیسه‌ها ریخته و به خانه بیاورند و می‌آورند.
کلاغ‌ها در کمال ناباوری از روستایی در همین نزدیکی خبر آوردند که یک نفر برای شام عروسی‌اش آبگوشت جانانه‌ای تدارک دیده و به خورد مدعوین بی‌چاره داده و من مطمئنم این کار خداپسندانه و عاقلانه و بجا و شایسته، سال‌ها در خاطره‌ی مردم این دیار خواهد ماند و بعدها محققان بسیاری از آن به عنوان «سال آبگوشتی» یاد خواهند کرد.
چند روز پیش به خانه‌ی آشنایی رفته بودم. درحالی‌که نصفه‌های بزرگ سیب‌زمینی‌های پخته و نپخته را به دهان می‌برد و چشم چپ قحطی‌زده‌اش را لقمه به لقمه می‌بست، گفت: «بدبخت شدیم یک‌دانه برنج نداریم!»
چند روز پیش هم که برای تهیه‌ی گزارشی به کنار ساحل صف برنجی سفرکرده بودم، پیرمردی را دیدم که در حالی که پهلوی چپش را سفت گرفته بود و می‌نالید از صف بیرون پرید و کنار پیاده‌رو پهن شد…
و باز چند روز پیش در مغازه‌ی آشنایی بودم که یک نفر در حالی که سرش را در شکم مغازه فروکرد آرام گفت: ده تن برنج ده کیلویی، کیسه‌ای سی و پنج‌هزار تومان دارم، خریداری؟؟ مغازه‌دار که چشم چپش مرا می‌پایید، چشم راستش را کوچک کرد و گفت: «صاحب مغازه نیم‌ساعت دیگه میاد با خودش حرف بزن…»
و باز چند روز پیش ۳۲۰ تن برنج یارانه‌ای دولتی از همان معشوقه‌های نایاب هندی به شهر آمد و یک‌شبه آب شد و به زیرزمین‌ها فرو رفت…
این نقل‌نامه هم گذشت. خودکار را کنار نگاه مضطرب کودکم پرت می‌کنم.
باید پاشنه‌ی تقلا را ورکشیده و توبره‌ی جست‌و‌جو را بر شانه بیندازم.

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 19:9 توسط حشمت اله آزادبخت|

dsحشمت‌اله آزادبخت: هردو سال اول دبیرستان هستند و اهل بروجرد.حرف زدنشان و دانسته‌ها و درکشان از شعر، دوقولوست. بالاتر از سنشان می‌دانند و شعرشان هم بالاتر از سنشان به دل می‌نشیند. کتاب‌های بسیاری خوانده‌اند و شاعران بسیاری را می‌شناسند. سوال‌ها را شاعرانه پاسخ می‌گویند. دو دوستِ صمیمی هستند با هم، دو رفیقِ شعر. حوزه‌ی مطالعه‌ی هردو یکی‌ست اما یکی شعر کودک و نوجوان می‌گوید و دیگری شعر سپید. شما هم جای من بودید و یک ساعتی کنار صحبت‌هایشان می‌نشستید، حتماً پنجره‌ی آینده‌ی روشنی برایشان در ذهن خود باز می‌کردید. مهم نیست اگر از جشنواره‌های استانی و کشوری و رتبه‌هایشان بنویسم. مهم این است که این دو شاعرند و شعور در لابلای کلماتشان موج می‌زند و اگر دست گرم نگاهی و بهایی کنارشان باشد مصوت‌های بلندی خواهند بود بر دهان شعر این دیار. وقتی لبخند و شعر و نگاه معصومانه را در هم می‌آمیزند به تاریخ می‌روم جایی که رابعه را برادرها به خون نشاندند تنها به جرم این‌که دختر بود و شاعر و توسنی کرده بود و ندانسته بود از کشیدن تنگ‌تر گردد کمند. کمی این طرف‌تر دوبانوی شعر ایران که با دست نوازشی یکی پروین شد و در آسمان ادب، عاطفه‌اش را چشمک زد و دیگری فروغی شد تابناک در همیشه‌ی شبِ شعرو شعور…
با آن دو به گفت‌وگویی کوتاه نشستم و حالا سوال‌های دست وپاگیر خودم را از متن کنار می‌کشم و چکیده‌ای از پاسخ‌هایشان را کنار نگاه خوب شما می‌گذارم:
فائزه قیطانی هستم سال اول دبیرستان. در حوزه‌ی شعر کودک کار می‌کنم: من دوستی دارم / دستان او بید است/ روشن و نورانی / او مثل خورشید است / او مثل بابایی / او مثل مامان است / در تشنگی‌هایم / مانند باران است / هرشب که می‌خوابم / چشمان او باز است / او مثل لالایی / او مثل آواز است / او شعر دریا را/ با موج می‌خواند /حرف دل من را / ناگفته می‌داند / بین من و او یک / رنگین‌کمان راز است/ دروازه‌ی قلبم / بر روی او باز است…
از سال اول راهنمایی شعر را شروع کردم. عضو کانون فکری کودکان و نوجوانان بودم، کتاب‌های آن‌جا را به خانه می‌بردم و با ولع خاصی می‌خواندم. کم‌کم شعر را در آیینه‌ی احساسم یافتم و با کمک و تشویق مربی‌های کانونی‌ام تقویتش کردم درست مثل کودکی که تازه متولد شده بود باید بزرگش می‌کردم. حالا احساس می‌کنم می‌توانم حرف بزنم. احساس می‌کنم نسبت به هم سال‌های خودم به پیشرفت رسیده‌ام. البته کلاس دوم ابتدایی بودم که شعر مانندی را برای معلممان نوشتم ایشان به مادرم گفتند: دخترت طبع شعر دارد و در آینده شاعر خواهد شد. پیش‌گویی معلم ما چند سال بعد به حقیقت پیوست و شعر وارد زندگی من شد. شعر دنیایی‌ست که ما را از دنیای عادی جدا می‌کند و اگر به کودکی‌هایم باز گردم بدون شک باز شاعر خواهم شد. هرچه بزرگ‌تر می‌شوم کودک درونم شاعرتر می‌شود. هرچند حوزه‌ی مطالعاتی‌ام وسیع‌تر است اما شعرِ کودک را خیلی دوست دارم. ابتدا سپید می‌گفتم اما حس می‌کردم ارتباط عمودی ندارند. البته قالب مهم نیست و آن‌چه شعر را برای مخاطب ارزشمند می‌کند نگاهی‌ست که پشت آن قرار می‌گیرد. شاعران کلاسیک باید شعر سپید را به
خوبی بخوانند و برعکس این هم خوب است اتفاق بیفتد. با این شعر که کار اولم در چارپاره بود احساس کردم در شعر کودک توانایی بیش‌تری دارم:
خدا پرندگان را / با بال آشنا کرد / پرواز یادشان داد/ در آسمان رها کرد / او رود را صدا زد/ او کوه را نرنجاند/ از بس که مهربان بود / آهنگِ کیمیا کرد
اشعار فروغ، ناصر کشاورز، قیصر امین‌پور، گروس عبدالملکیان و…را دوست دارم اما وقتی صحبت از شعر ملی ما می‌شود حافظ را بیش‌تر از تمام شاعران جهان دوست دارم. تمام کشفیات شاعران امروز را حافظ تجربه کرده است.
از هم سن‌های خودم که پا به عرصه‌ی شعر گذاشته‌اند می‌خواهم که تا می‌توانند مطالعه کنند مخصوصاً شاعران معاصر را خوب بخوانند که بتوانند امروزی حرف بزنند.
***
شادی احسانی هستم. سال اول دبیرستان. با فائزه به دنیای شعر پاگذاشتم از همان اول راهنمایی احساس کردیم حرف دلمان یکی‌ست و در یک مقوله با هم مشترکیم. با هم در جاده‌ی شعر پا گذاشتیم و این مسیر را کنار هم تا این‌جا ادامه داده‌ایم:
نه! / این عقربه‌های پیر / دیگر ثانیه‌ها را/ به لباس زمان کوک نمی‌زنند/ حالا که این عنکبوت پیر/ سال‌هاست/ روی آواز تیک و تاک تار می‌زند/ بگذار دوباره خمیازه بکشد / وخوابش ببرد/ این جمعه‌ی عجول…
من هم شعر کودک را دوست دارم و شعر کلاسیک را زیاد می‌خوانم اما نمی‌دانم چرا شعر را با سپید شروع کردم. خوب دیگر، این  شعر است که سراغ شاعر می‌آید و او را انتخاب می‌کند. من هم فروغ، گروس عبدالملکیان، رسول یونان، شمس لنگرودی، اکبراکسیر، فاضل نظری و…را دوست دارم.
من و فائزه کتاب‌هایمان را با هم ردوبدل می‌کنیم و تقریباً می‌شود گفت حوزه‌ی مطالعاتی‌مان یکی‌ست. نیما و شاملو را خیلی دوست دارم و این دو را دو پایه‌گذار بزرگ می‌دانم. از خارجی‌ها هم شعرهای الیاس علوی شاعر افغانی و لورکای اسپانیایی را بسیار دوست دارم.  اما من هم حافظ را بالاتر از همه می‌دانم. حافظ اگر هفت قرن دیگر هم بگذرد برای مخاطبانش تازه است و هیچ وقت کهنه نمی‌شود. حافظ مال تمام جهان است و مختص به ایران نیست. البته حرف از حافظ به معنای این نیست که شعر امروز ما حرف ندارد. من می‌گویم حساب حافظ در چیدن کلمات از بقیه جداست و شعر امروز ما از نظر اندیشه‌ی اجتماعی شاهکارهای زیادی دارد.
شعر یک روح تازه و دیگر است در تن آدمی. وقتی شعر می‌گویم تمام خستگی‌ایم می‌ریزند. شعر مرا به یک آرامش عجیب می‌رساند. امیدوارم هیچ وقت رفیق نیمه‌راه شعر نباشم و تا همیشه ادامه‌اش دهم. اولین شعر من این بود:
در سرمای دست‌ها که قرار گرفت / سرفه کرد / تفنگ بیچاره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 0:41 توسط حشمت اله آزادبخت|


آخرين مطالب
» برای پدرم که بی نهایت بود
» ازمجموعه سنگ های روبه رو..
» ازمجموعه ی عقربه ی یخی..
»
» چشم تو
» لکی
»
» غزلی قدیمی
» منتشرشده در هفته نامه ی سیمره
» حرف هایی از سر توهم

Design By : Pichak